اندازه بازار و اهمیت آن برای استارتاپ‌ها

اندازه بازار و اهمیت آن برای استارتاپ‌ها

در این قسمت از مدرسه استارتاپی آواتک  به شرح اندازه بازار و اهمیت آن برای استارتاپ‌ها می پردازیم.

اندازه بازار یک عنصر لازم در طرح کسب و کار شما است. سرمایه‌گذاران قطعاً در این مورد از شما سوال خواهند کرد و حتی اگر این اعداد و ارقام را شما در نیاورده باشید، حتماً مجبور خواهید شد از آن دفاع کنید. اندازه بازار به مفهوم تعداد خریداران یا فروشندگان بالقوه یک محصول یا یک سرویس در یک بازار مشخص است. اصولاً شرکت‌ها علاقه‌مند هستند پیش از ارائه محصول یا سرویس خود، از اندازه بازار مطلع باشند. اما نظریه اندازه بازار چه اهمیتی دارد؟

 

قطعاً هیچ چیز بدتر از این نیست که یک سال برای استارتاپ خود وقت بگذارید و در پایان این مدت متوجه شوید که درآمد این استارتاپ هیچ‌گاه نمی‌توان به بیش از چند میلیون دلار رشد داشته باشد. در این زمان است که فرضیه اندازه بازار به کمک شما می‌آید. همچنین، تخمین اندازه بازار به شما کمک می‌کند مشخص کنید که سرمایه‌ای که به شما پرداخت میشود ارزشش را دارد یا خیر. بیشترسرمایه‌گذاران به شدت به بازار مورد هدف استارتاپ مورد نظرشان اهمیت می‌دهند. هر چقدر بازار شما بزرگ‌تر باشد، یک VC بیشتر به سرمایه‌گذاری در آن استارتاپ رغبت نشان می‌دهد. شما می‌بایست هم آنالیز بازار بالا به پایین و هم آنالیز بازار پایین به بالا انجام دهید تا نشان دهید که بازار بسیار بزرگی دارید. اندازه بازار به شما نشان می‌دهد که بدون اضافه کردن هیچ محصولی و یا انجام هیچ کار جدیدی چه سقفی برای رشد دارید. سرمایه‌گذاران می‌خواهند بدانند چه‌قدر راجع به جنبه‌های مختلف اندازه بازار خود فکر کرده‌اید و چگونه در طول زمان آن را به دست می‌آورید. همچنین این شانس را خواهید داشت که بازار را از دیدگاه خود به سرمایه‌گذاران آینده‌نگر و شرکای خود نشان دهید، به خصوص اگر یک محصول نوآورانه دارید.

 

اما بزرگی تا چه اندازه‌ای خوب است؟

در طول زمان، همیشه یک موازنه بین اندازه بازار و سهم منطقی شما از بازار وجود دارد. برای مثال به دست آوردن ۲ درصد سهم از یک بازار ۱۰ میلیارد دلاری همان مقدار درآمد ایجاد می‌کند که ۲۰ درصد سهم از یک بازار ۱ میلیارد دلاری یا ۸۰ درصد سهم از یک بازار ۲۵۰ میلیون دلاری. این رقم در هر سه مورد فوق ۲۰۰ میلیون دلار است. اما در مورد ۸۰ درصدی شما فضای زیادی برای رشد نخواهید داشت، مگر اینکه خود بازار رشد سریعی داشته باشد. در مورد ۲ درصدی نیز شما niche بسیار کوچکی دارید. اما بسیار عالی‌است اگر niche شما بسیار نوآورانه و در حال رشد باشد یا مطلوب پرچمداران بزرگ بازار باشد. به زبان دیگر، این موضوع می‌تواند به همه‌گیر شدن منجر شود و یا می‌تواند به شما فرصت گسترش در بازار را بدهد. نهایتاً اگر بعدها احساس کنید که ارزش پیشنهادی اولیه شما و یا مدل کسب و کارتان ایراد دارد، فضای کافی برای تغییر خواهید داشت و همچنان می‌توانید موفق شوید.

به عنوان یک قاعده عمومی، بازار های بزرگ‌تر بهتر از بازارهای کوچک با رشد بالا هستند. همچنین بازارهایی که حتی پتانسیل از هم گسیختگی توسط نوآوری را دارند، نسبت به بازارهای راکد ترجیح دارند. نکته کلیدی این است که پویایی بازار خود را درک کنید، بدانید چگونه جای خود را در این بازار باز کنید و اینکه چگونه همه این موارد را برای سرمایه‌گذاران و شرکای استراتژیک خود شرح دهید.

SAM، TAM و SOM

اندازه بازار و اهمیت آن برای استارتاپ‌ها 

بسیاری از استارتاپ‌ها، در زمان تجزیه و تحلیل بازار خود به SAM، TAM و SOM اشاره می‌کنند. این مفاهیم در ارزیابی‌های مربوط به سرمایه‌گذاری، مهم هستند. در این‌جا به توضیح این مفاهیم می‌پردازیم:

  • TAM یا Total Available Market: میزان کل نیاز بازار برای یک محصول یا سرویس است.
  • SAM یا Served Addressable Market: بخشی از TAM است که برای محصول یا سرویس، مورد هدف قرار می‌گیرد.
  • SOM یا Serviceable Obtainable Market: کسری از SAM که واقعاً می توان به دست آورد. این بخش بیشتر منحصر به سال‌های ابتدایی کسب و کار است.

برای مثال، TAM برای سازندگان یک اپلیکیشن موبایل ممکن است تعداد ۱ میلیارد دارنده موبایل هوشمند در سرتا سر دنیا باشد. اما اگر این اپلیکیشن فقط به زبان انگلیسی در دسترس باشد یا اینکه فقط بر روی iPhone کار کند، SAM یا بازار بالقوه بسیار کوچک‌تر است. بازار هدف می‌تواند مشتریان اپ استور اپل باشد، بنابراین قدم بعدی، تخمین درصد خریدارانی است که واقعاً خرید را انجام می‌دهند. هر تخمینی، بازار هدف را محدود تر می‌کند.

نحوه محاسبه TAM:

TAM بار رویکرد بالا به پایین محاسبه می‌شود. این متد برای این مورد استفاده قرار می گیرد که بفهمید چه تعداد کاربر در دنیا می توانند از یک محصول استفاده کنند.

فرض کنید می‌خواهیم به صورت آنلاین غذای کودک بفروشیم. TAM تعداد کل کاربران اینترنتی است که دارای فرزند هستند. تعداد ۲.۲ میلیارد کاربر اینترنتی وجود دارند و نرخ فعلی تولد حدود ۲۰ برای هر ۱۰۰۰ نفر است. بنابراین از ۲.۲ میلیارد کاربر اینترنتی، ۲ درصد در سال‌های گذشته دارای فرزند شده‌اند. بنابراین TAM، تعداد ۴۴ میلیون نفر خواهد بود.

نحوه محاسبه SAM:

SAM نشان‌‌دهنده میزانی از TAM است که به کار شما مربوط است. می توان از SAM به عنوان یک پل بین تعداد کاربران موجود و تعداد کاربران استفاده کننده از محصول یا سرویس شما بهره گرفت. اگر شما دارید غذای کودک را آنلاین می فروشید، چند نفر واقعاً غذای کودک را آنلاین می خرند؟ نتیجه این محاسبه SAM شما خواهد بود.

محاسبه سهم بازار:

از SOM برای فهمیدن اینکه چه مقدار از بازار دست نخورده است استفاده می‌شود. این موضوع به تحلیل زیادی نیاز دارد و خوشبختانه سنجه‌های زیادی در دسترس هستند. لازم است که بدانید زمامداران چه کسانی هستند و چه مقدار از سهم بازار در کنترل آن‌هاست. کشورهایی که این افراد در آن‌ها فعالیت دارند و فروش و کانال‌های توزیع نیز باید مورد توجه قرار گیرند.

زمانی که شما بازار فعلی را فهمیدید، بازاری که قبلاً گرفته شده‌است را از این مقدار کم کنید تا سهم بازاری که می‌توانید داشته باشید را به دست آورید.

برای داشتن یک پیش‌بینی خوب از چیزی که باید انجام دهید، باید دورنمای رقابتی خود را درک کنید و بدانید رقابت شما چه‌ مقدار از بازار را به خود اختصاص داده‌‌است.

 

تحلیل بالا به پایین (Top Down)

آنالیز بالا به پایین (Top Down) با مشخص کردن TAM و سسپس تخمین سهم شما در این بازار مشخص می‌شود. برای مثال می‌توانید این‌طور تصور کنید که ویجتی که برای همه افراد قابل استفاده است را می‌فروشید و از آن‌جا که ۳۰۰ هزار نفر در نزدیکی شما زندگی می‌کنند، حتی اگر بتوانید ۵ درصد این بازار را به دست آورید می‌توانید ۱۵ هزار بار بفروشید.

 

تحلیل پایین به بالا (Bottom UP)

تحلیل پایین به بالا با تخمین فروش بالقوه محاسبه می‌شود تا شکل کلی فروش را مشخص کند. یک تحلیل پایین به بالا، فروش محصولات مشابه، جایی که می‌توانید محصولتان را بفروشد و میزانی از فروش فعلی را که می‌توانید به دست آورید، ارزیابی می‌کند. این نوع تحلیل به تلاش  زیادی نیاز دارد و نتایج آن دقیق‌ است.

قهرمان زندگی خودت باش‎!

قهرمان زندگی خودت باش‎!

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۶ دقیقه

داستان‌های المپیکی: قهرمان زندگی خودت باش

 

شاید تو هم مثل خیلی‌های دیگه بعد از شنیدن قهرمان شدن یه ورزشکار، جایزه گرفتن بازیگر یه فیلم خوب، موفق شدن کسب و کار یه مدیر جوان، و معروف شدن یه نویسنده‌، فکرهایی از این دست به ذهنت برسه: «اون شرایط و استعدادش رو داشت»؛ «اگر شانس نداشت این‌طور نمی‌شد»؛ «این استثناست!»؛ «حتماً حمایت می‌شده!»

درسته… هرکس با شرایط و محدودیت‌های متفاوتی بزرگ می‌شه و پرورش پیدا می‌کنه؛ اما قهرمان بودن تنها مدال آوردن، معروف شدن و پولدار شدن نیست. قرار نیست همهٔ ما قهرمان المپیک یا برندهٔ نوبل و اسکار باشیم؛ یا حتی اینقدر پول داشته باشیم که ماشین های پارک شده در پارکینگ خونه‌مون مثل جعبه مداد‌رنگی باشه.

هر کسی می‌تونه و باید قهرمان زندگی خودش باشه. به مجموعه ای از شرایط و توانایی هاش در زندگی فکر کنه؛ من چه کارهایی می‌تونم انجام بدم؟ وضعیت فعلی خودش رو بشناسه؛ چه مسائلی در زندگی با قدرت من قابل تغییر هستن؟ هدفمند باشه و برای رسیدن به هدفی که براش لذت‌بخش و رویایی هست تلاش کنه؛ زندگیم رو وقف چی کنم و به چی برسم تا احساس خوشبختی داشته باشم؟ از فکر کردن به گذشته دست بکش و روی حال و آینده متمرکز شو؛ هدفی رو انتخاب کن و با روش خودت برای رسیدن بهش در مسیر باش و تلاش کن! این تعریف ما از قهرمانیه.

داستان قهرمانی آدمها بسته به هدفی که دنبال کردن و روشی که برای رسیدن به مقصد داشتن، رنگ به رنگ و شکل به شکل  برای هر آدمی متفاوته. هرکسی در زندگیش داستانی داره؛ مطلب امروز داستان زندگی چندتا المپیکی رو روایت

.میکنه. آدم‌هایی که در دنیای معمولی و پیچیده این روزها مسیرسون رو شناختن، هدف‌گذاری کردن، و مسیر رو تا هدف ادامه دادن.

 

قهرمان زندگی خودت باش‎! 

داستان یکم:

جوزف اسکولینگ شناگر ۲۱ ساله سنگاپوری مثل بقیه ورزشکارهای حاضر در ریو با الگو قرار دادن قهرمانی از رشته خودش بزرگ شد؛ جوزف در ۱۳سالگی با مایکل فلپس، شناگر اعجوبه آمریکایی عکس یادگاری گرفته بود.

 

قهرمان زندگی خودت باش‎!

خودش میگه: اون به باشگاهی اومد که من در اونجا تمرین میکردم. همه به سمتش هجوم برده بودن و مدام میگفتن: «خدای من! مایکل فلپس اومده! من میخوام باهاش عکس بگیرم». خیلی شوکه شده بودم و واقعاً نمیتونستم دهنم رو باز کنم». 

سال ها بعد در شب فینال ۱۰۰ متر پروانه المپیک ۲۰۱۶، نوبت فلپس بود که از تعجب میخکوب بشه. اسکولینگ جلوتر ازفلپس رکورد المپیک رو شکست و طلا گرفت. این مدال اولین مدال طلای تاریخ سنگاپور در المپیک هم بود.

 

قهرمان زندگی خودت باش‎!

داستان دوم:

جولیوس یگو موفق نشد برای تمرین در رشتهٔ مورد علاقه‌ش یعنی پرتاب نیزه، مربی پیدا کنه؛ بنابراین تصمیم گرفت با استفاده از ویدیوی آموزشی و یوتیوب آموزش خودش رو دنبال کنه. خودش میگه: «چون کسی نبود بهم بگه تمرینات و کارهایی که انجام میدم درست هستن یا نه، تصمیم گرفتم تا از اینترنت استفاده کنم. از این طریق روشی که حرفه‌ای‌ها داشتند رو دنبال کردم و حتی برای خودم رژیم غذایی در نظر گرفتم تا بدنم آماده بشه».

یگو ۲۷ ساله بعد از تمریناتش یکی از ورزشکاران حاضر در المپیک بود و در نهایت تونست مدال نقره رو بدست بیاره.

 

قهرمان زندگی خودت باش‎! 

داستان سوم:

زهرا نعمتی عضو تیم‌ملی پارالمپیک تیراندازی با کمان ایران و پرچم‌دار کاروان المپیک ایران در ریو. در المپیک لندن زهرا اولین و تنها زن در تاریخ ورزش ایران بود که موفق شد مدال طلا در سطح بازی‌های جهانی پارالمپیک و المپیک  رو در لندن به‌دست بیاره. در ۲۹ مه ۲۰۱۳ در مراسم کمیته بین‌المللی المپیک در سن پترزبورگ روسیه جایزه معتبر ورزشکار برتر پارالمپیک ۲۰۱۲ لندن رو از «بنیاد بین‌المللی اسپورت آکورد» دریافت کرد.

۱۹ ساله بود و دانشجوی شهرستان، یک روز هنگام برگشتن به کرمان بر اثر تصادف اتوبوس قطع نخاع شد، همین شد که به تحصیلاتش ادامه نداد و دو سال با فیزیوتراپی درگیر بود تا با این شرایط کنار بیاد. قبل از تصادف هم ورزشکار هدفمندی بود. از ۱۱ سالگی تکواندو رو شروع کرده بود و قبل از حادثه کمربند دان مشکی داشت. عضو تیم منتخب استان با چند مقام استانی، که هدفش رسیدن به تیم ملی بود. بعد از تصادف مجبور بود تا آخر عمر از ویلچر استفاده کنه. با این وجود تصمیم گرفت به ورزش ادامه بده و وارد رشته تیراندازی با کمان شد و به خوبی پیشرفت کرد.

در مسابقات انتخابی المپیک ریو، ورزشکارانی که بر خلاف او معلولیت نداشتند رو هم شکست داد و سهمیه شرکت در المپیک (برای رقابت با افراد بدون معلولیت جسمی) رو هم کسب کرد. به این ترتیب زهرا اولین ورزشکار معلول تاریخ ایران است که سهمیه پارالمپیک و المپیک را با هم گرفته و امسال در هر دو رقابت، جداگانه مسابقه داد.

 

morolake.a

داستان چهارم:

مورولاک آکینوسان دونده، قبل از اینکه دانشگاه رو شروع کنه، درباره زندگی اش پیش‌بینی بزرگی انجام داد؛ در ۲۸ ژوئیه ۲۰۱۱ در اکانت توییترش نوشت: در سال ۲۰۱۶، ۲۲ ساله خواهم بود از دانشگاهی که هنوز انتخابش نکرده‌ام فارغ التحصیل می‌شم، و قصد دارم در المپیک باشم.

Morolake-Akinson-tw

پنج سال بعد خواسته‌ای که اون روز رویا بود تبدیل به واقعیت شیرینی شد. در ۳۰ جولای مجدداً در توییترش نوشت: سال ۲۰۱۶ است. از دانشگاه تگزاس فارغ‌التحصیل شده‌ام و هفته آینده در مسابقات المپیک شرکت می‌کنم.

خودش میگه: هدفی که انتخاب می‌کنی باید تاحدی واقعی باشه. من در اون برهه از زمان در سطحی نبودم که مطمئن باشم رویایی که دارم برآورده میشه؛ اما مطمئن بودم که میخوام بهش برسم. می‌خوام دخترها رو تشویق کنم که به دنبال هدف‌شون برن و ادامه‌اش بدن؛ مهم نیست که چقدر بزرگ باشه؛ مهم نیست چند نفر فکر میکنن که این رویا دست نیافتنیه. باید به سمتش حرکت کنی.

مورولاک موفق شد در رقابت های ۴×۱۰۰ متر مدال طلا رو به‌دست بیاره.

 

yesra1

داستان پنجم:

یسرا ماردینی شناگر سوری به همراه تیم کوچکی از ورزشکاران پناهنده (ROA) در المپیک  ریو دو ژانیرو شرکت کرد.

به خاطر جنگ داخلی سوریه، یسرا مجبور شد خاک سوریه رو در اوت ۲۰۱۵ به مقصد یونان ترک کنه. در این مهاجرت اجباری اتفاقی ناگوار برای یسرا رخ داد. قایق حامل یسرا و ۱۲ نفر دیگر آسیب دید؛ یسرا، خواهرش و یکی دیگر از مسافران با حرکتی شجاعانه، قایق رو هل دادند تا جان خودشون و مسافرها نجات پیدا کنه. خودش میگه: به خودم گفتم خجالت‌آوره که در آب بمیریم در حالیکه شناگر هستم. خیلی سخت بود اما بالاخره رسیدیم. بعد از رسیدن به ساحل لستوس در یونان در اردوگاه با مترجمی برخورد داشتم که تمام داستان رو براش تعریف کردم. ازم پرسید: «آیا واقعاً شناگر خوبی هستی؟» جواب دادم بله فقط برام باشگاه پیدا کن. او هم دریغ نکرد و باشگاه مناسبی پیدا کرد و در اونجا پذیرفته شدم.

 

yesra2

وقتی در آب هستم به چیزی فکر نمی‌کنم. تمام مشکلاتم رو فراموش می‌کنم و دنیای متفاوتی دارم. زمانی که در سوریه بودیم گاهی اوقات آب سرد بود و هیچ وسیله‌ای برای گرم کردنش نداشتیم یا خیابان‌ها بمباران بود و نمی‌تونستیم تمرین کنیم.

وقتی اولین بار به آلمان اومدم اوایل سختی زیادی کشیدم؛ از طرفی زبان این کشور رو بلد نبودم و از طرفی کسی رو هم نمی‌شناختم. درسته که هیچ جا شبیه وطن نیست اما خوشبختانه الآن دوست پیدا کردم و به مدرسه میرم و از همه بهتر تمام اقوامم اینجا کنارم هستند. می‌خواهم برای همه انگیزه و الهام‌بخش باشم و خصوصاً به پناهجویان کمک کنم به زندگی ادامه بدن؛ باید ادامه داد و تلاش کرد.

 

moradi

داستان ششم:

دوی ماراتن المپیک ۲۰۱۶ هم داستان قهرمانانه‌ای با خودش به همراه داشت. محمد جعفر مرادی اولین دونده ایرانی ماراتن در المپیک، در‌حالی که تا ۲۵ کیلومتر اول هم‌پای دونده‌های دیگه دوید، در کیلومتر‌های آخر بدنش تحلیل رفت و دچار گرفتگی عضله شد. با این حال در شرایطی که اصلاُ تعادل نداشت و زمین خورده بود، با تشویق تماشاگرها و دونده‌های دیگه بلند شد و چهار دست و پا از خط پایان گذشت. در المپیک ۶۸ مکزیک وقتی جان استفن اکواری در شرایطی مشابه با پای آسیب دیده و بانداژ شده، در حالی که استادیوم خالی از تماشاگر شده بود مسابقه رو تموم کرد، در جواب خبرنگارها گفته بود: فکر نمی‌کنم شما درک کنید، کشورم منو ۸۰۰۰ کیلومتر نفرستاده که مسابقه رو شروع کنم، منو ۸۰۰۰ کیلومتر فرستاده که مسابقه رو تموم کنم.

در شرایطی که دوندگان آفریقایی (با افتخارات همیشگی در دو میدانی)، اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها با هزینه‌های بالا در ماراتن حضور دارند، برای مرادی رسیدن به خط پایان و ادامه دادن در موقعیتی که هر لحظه میشد کوتاه اومد و رها کرد، قهرمانی بزرگیه. اگه از مرادی هم در مورد مسابقه‌اش بپرسیم، احتمالاً همون جواب اکواری رو می‌ده.

 

 

 

داستان هفتم:

کیانوش رستمی وزنه بردار دستهٔ ۸۵ کیلوگرم ایران در حالی اولین مدال طلای کاروان ایران در المپیک ریو رو به‌دست آورد که تونست رکورد المپیک رو هم جابجا کنه. اما چیزی که اون شب از کیانوش یه قهرمان ساخت فقط طلای المپیک نبود.

در شرایطی که رقیب چینی‌اش در حرکت آخر رکورد المپیک رو زده بود و می‌رفت که صاحب مدل طلا بشه، کیانوش تونست با بالا بردن وزنه ۲۱۷ کیلویی و شکستن رکورد مجموع المپیک در فاصله ۲ دقیقه، معادله رو به هم بریزه. از لحظهٔ بالای سر بردن وزنهٔ ۲۱۷ کیلوگرمی تا روشن شدن سه چراغ مثبت، لبخند و اعتماد به نفس لحظه‌ای از چهرهٔ کیانوش محو نشد. 
با وجود اینکه کیانوش بدون مربی تمرین کرده بود، و در شرایط مسابقه همه چیز به نفع رقیبش پیش می‌رفت، تونست امیدوارانه و با اطمینان به تمریناتش، جریان مسابقه رو به نفع خودش تموم کنه.

در صورتی که این مطلب را مفید دیدید با دوستان خود به اشتراک بگذارید 🙂

 

چرا بعضی‌ها هیچ‌وقت موفق نمی‌شن

چرا بعضی‌ها هیچ‌وقت موفق نمی‌شن

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۵ دقیقه

چرا بعضی‌ها هیچ‌وقت موفق نمی‌شن

بین هزار آدم عاقل شاید دو نفر هم پیدا نشه که تعریف مشابهی از موفقیت داشته باشن، اما شکست همیشه به یک شکل توصیف می‌شه. شکست، ناتوانی آدم در رسیدن به اهدافش در زندگیه، حالا هر هدفی که باشه.

در حالی که موفقیت نسبیه، ذهنیه، و ارزش مادی و غیرمادی داره، شکست اما یه فرمول مشخص داره. می‌خوام ده کاری که مردم عمدا می‌کنن تا شکست بخورن رو براتون بگم:

۱. ارزش زمان رو درک نمی‌کنن.

«هر کارآفرین موفقی می‌دونه که زمان از خود پول هم ارزشمندتره.» – ریچارد برنسون

آدم‌های ناموفق به وقتشون اهمیت نمی‌دن. همیشه همه جا هستن، چون توانایی این رو ندارن که وقتشون رو برای اهدافشون کنار بگذارن. و سال به سال قول‌های جدید به خودشون می‌دن که هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسه، فقط به این خاطر که حال ندارن برای هدفشون وقت بذارن و کار کنن. توانایی مدیریت زمان، توانایی نه گفتن، و درک اینکه چه مسئولیت‌هایی به عهده بگیری، می‌تونه گامی در جهت موفقیت بزرگ در جنبه‌های مختلف زندگی باشه.

۲. کارهایی که در راستای هدفشون باشه انجام نمی‌دن

«وقتی بدونی که ارزش‌هات چی هست، تصمیم گرفتن کار سختی نیست.» – روی دیزنی

هر چه هدفی مهم‌تر باشه، در بین چیزهایی که بهشون ارزش می‌دی جایگاه بالاتری پیدا می‌کنه و برای اون هدف نظم و ترتیب بیشتری در نظر می‌گیری. هر چه هدفی کم‌اهمیت‌تر باشه، بین ارزش‌هات جایگاه پایین‌تری می‌گیره و نظم و ترتیب کمتری براش در نظر می‌گیری. آدم‌های ناموفق پرمشغلگی رو با کار مفید اشتباه می‌گیرن. در همه کاری وارد می‌شن اما هیچ کاری که در راستای ارزش‌ها و اهدافشون باشه انجام نمی‌دن. اگر اهدافت رو در یک دفترچه بنویسی و راهبردهایی برای رسیدن به اون‌ها پیاده کنی، کمکت می‌کنه چیزهایی که در جهت مسیری که می‌ری نیستن رو شناسایی کنی و کنار بگذاری.

۳. دست به اقدام لازم نمی‌زنن

«مردم فکر می‌کنن که موفقیت در یک حوزه می‌تونه شکست در حوزه‌های دیگه رو جبران کنه، ولی واقعا این‌طوره؟ کارایی واقعی از توازن به دست میاد.» – استیفن کووی

خب پس رییست آدم مزخرفیه و واقعا از شغلت بدت میاد، اما این دلیل نمی‌شه که تنبلی کنی و کار متوسط تحویل بدی. اگر داری پول می‌گیری که اونجا باشی پس کارت رو درست انجام بده، چون دنیا یه قانون کلی داره که همونقدر بهت می‌ده که داری مایه می‌گذاری. آدم بالغ و عاقل همیشه به دنبال عالی بودنه، فارغ از اینکه شرایطش چیه. آدم‌های ناموفق کسانی هستن که با نمرهٔ پایین گرفتن مشکلی ندارن و براشون اهمیتی نداره که یه روش کارآمد برای درس خوندن پیدا کنن تا توانایی یادگیری‌شون بالا بره. دانشجوی ممتاز بودن بیشتر از هوش آدم به این بستگی داره که چطور برنامه‌ریزی می‌کنی و خودت رو آماده می‌کنی، این خودش نشونه باهوش بودنه و نتایج درخشان هم به بار میاره.

۴. خودشون رو محدود می‌کنن

«تو هر چیزی که هستی، همون باوریه که از خودت داری.» اوپرا وینفری.

آدم‌های ناموفق حرف‌هایی می‌زنن مثل «من خیلی ریاضیم خوب نیست» یا «از درس خوندن واقعا بدم میاد» یا «فکر نمی‌کنم بتونم یه کسب‌وکار موفق رو اداره کنم.» اون‌ها برای خودشون محدودیت قائل می‌شن و رفتارشون رو توجه می‌کنن، اما در اصل راهی برای از زیر کار در رفتنه؛ از ترس اینکه مبادا شکست بخورن حتی تلاش هم نمی‌کنن. این فکر رو رها کن که تو مهارت‌ها و استعدادهای خاصی برای کارهای خاصی داری، خیال نکن که هوش کمتری از نفر بغلی‌ات داری. چیزی که زندگی از تو انتظار داره اینه به اون چیزی که می‌تونی باشی برسی؛ برای خودت، و برای دیگران.

۵. توجیه کردن رو خوب بلدن

«اگر نمی‌تونی خوب انجامش بدی، لااقل شکل خوبی بهش بده.» – بیل گیتس

این‌ها آدم‌هایی‌ان که برای اینکه چرا نمی‌تونن و چرا نباید کاری رو انجام بدن همیشه دلیل و منطق پیدا می‌کنن. گاهی این اخلاق بد رو با «واقع‌گرا بودن» اشتباه می‌گیرن. تخیل ندارن و همیشه دنبال راهی‌ان که توجیه کنن چرا فلان چیز شدنی نیست، ولی هیچ‌وقت تلاش هم نمی‌کنن. بهترین درمانش اینه که وقتی داری بهانه می‌تراشی مغزت رو خاموش کنی و موتور فکر و تلاش رو دوباره روشن کنی.

۶. شخصیت لازم رو ندارن

«از رفتار یک فرد با کسانی که نمی‌توانند کاری برایش انجام دهند می‌توان درباره شخصیت او قضاوت کرد.» – یوهان وولفگانگ فان گوته

آدم‌های ناموفق معمولا هوش اجتماعی زیادی ندارن. حرف‌هایی می‌زنن مثل «خب دست‌کم آدم صادقی‌ام» یا «من همینم، دیگه خود دانی.» واقعا بلد نیستن چطور با دیگران رفتار کنن و گاهی بی هیچ دلیل خاصی خودبین و گستاخ می‌شن. هیچ‌کس از آدم خودنما، از خود راضی، و پرتکبر خوشش نمیاد، همین‌طور کسی که یاد نگرفته وقتی ازش تعریف می‌کنن درست تشکر کنه. این اخلاق زیبنده نیست و آدم باشخصیت این‌طوری رفتار نمی‌کنه. با ادب و خوشرو بودن با آدم‌هایی که ازشون خوشت میاد کار آسونیه، اما با ادب و خوشرو بودن با کسی که تحملش رو هم نداری یا کسی که همیشه با هم اختلاف نظر دارین، باشخصیت بودنه. اینکه بلد باشی چطور با مردم صحبت کنی مهارتیه که کمتر کسی بهش تسلط داره. می‌گن بهترین راه برای سنجش شخصیت یه آدم اینه که ببینی مثلا وقتی توی صف طولانی ایستاده و جواب درستی هم از مسئولش نمی‌گیره چه برخوردی می‌کنه، یا مثلا وقتی فرش خونه‌اش رو لکه می‌کنی چه کار می‌کنه.

۷. از زیر کار در رو هستن

«فقط کاری رو به فردا بنداز که اگر مردی ناتمام موندنش برات مهم نباشه.» – پابلو پیکاسو

نکته جالب اینه که خودشون هم معمولا می‌گن که کارشون رو مرتب عقب می‌اندازن. از نظرشون باعث خجالت هم نیست. این اخلاق به این نکته برمی‌گرده که هیچ‌وقت ارزش زمان رو درک نکرده‌ان. مشکلی با این نوع زندگی که همیشه لنگ دیروزه ندارن. طوری زندگی می‌کنن انگار یه عمر دیگه هم ذخیره کرده‌ان و وقتی این تموم شد دوباره از اول زندگی می‌کنن. بذار ببینم دور اول چطور می‌شه، اگر خوب نشد دوباره بازی می‌کنم یا مثلا می‌زنم عقب. باید درک کرد که آدم از لحظه تولد داره به سمت مرگ می‌ره، و فهمید که هر روزی که زندگی می‌کنی یه هدیه است و تو این رو به خودت بدهکاری که هر کاری که می‌تونی در این بیست و چهار ساعت انجام بدی، چون واقعا اطمینانی به فردا نیست.

۸. اقدام نمی‌کنن

«امروز کاری بکن، خودت در آینده از خودت تشکر می‌کنی» – لس براون

سادگی این قانون زندگی شاید نکته‌ایه که باعث می‌شه اهمیتش دست‌کم گرفته بشه. آدم‌های موفق معمولا فکر می‌کنن و در شن‌های زمان ردپایی از خودشون به یادگار می‌گذارن. ایده‌های عالی دارن و رویاهای بزرگی در سر پرورش می‌دن، اما شجاعت عمل کردن ندارن. دربارهٔ اینکه آینده چی می‌شه رویا نباف، رویا داشتن به خودی خود مشکلی نداره، اما بعدش پا شو، کاری بکن و خودت رو نشون بده. کافه رفتن و این کار و اون کار کردن کافیه.

۹. تاب ناملایمات ندارن

«هر روز آفتاب بدون باران، صحرا می‌سازد.» – ضرب‌المثل عربی

روزی روزگاری یه پسر چوپان بود، نه جنگجو بود و نه هیکل بزرگی داشت. به یه غول نگاه کرد و گفت «من تو رو زمین می‌زنم و سرت رو می‌برم» و همین کار رو هم کرد. نکته مهم در برخورد با چالش‌ها اینه که، هر چقدر بزرگشون کنیم بزرگ می‌شه و هرچقدر ضعف نشون بدیم سخت می‌شه. آدم‌های ناموفق این نکته رو درک نکردن و وقتی اوضاع یه کم سخت می‌شه، یه کم آزاردهنده می‌شه، خیلی زود تسلیم می‌شن؛ اون‌ها گل بی خار، بچه بدون گریه و زحمت، و گنج بی‌رنج دوست دارن.

وقتی بر چالش‌های مختلف غلبه کنی نه فقط به اهدافت نزدیکتر می‌شی بلکه خودت آدمی می‌شی که تصور نمی‌کردی. از غلبه بر ترس‌هات و ورود به قلمرو ناشناخته نترس، از دایرهٔ راحتی خودت بیرون بزن و خودت رو به چالش بکش. شجاعت از دل ناملایمات زاده می‌شه. تا وقتی که مجبور نشدی بجنگی نمی‌فهمی چقدر شجاعی و گاهی هم ممکنه شکست بخوری ولی دست‌کم با تلاشت به غول‌های زندگی نشون می‌دی که اونقدرها هم گنده نیستن.

۱۰. بی‌تفاوتن

«امّا چون ولرمی، نه گرم و نه سرد، چیزی نمانده که تو را چون تف از دهان بیرون بیاندازم.» – مکاشفهٔ یوحنا، ۳:۱۶

بله بعضی‌ها ذاتا تماشاچی‌ان. هیچ‌وقت عقیده‌ای درباره چیزی ندارن، تصمیم نمی‌گیرم، و بیش از اندازه ناآگاه و بی‌توجه‌ان. اگر بحث مستقیما به چیزهایی که بلدن مربوط نباشه نمی‌تونن گفتگوی هوشمندانه‌ای با کسی داشته باشن و ذهن باز ندارن. فکر می‌کنن همه باید مثل اون‌ها به زندگی نگاه کنن. نسبت به همه‌چیز بی‌تفاوتن و پای هیچ‌چیز نمی‌ایستن. مطالعه نمی‌کنن، چیزی فرای «آموزش رسمی» به خودشون یاد نمی‌دن و هیچ تلاشی نمی‌کنن که خودشون رو بهتر نشون بدن. حتی وقتی به بالاترین سطح خودشون هم نرسن کاملا براشون پذیرفته شده است چون در این دنیای پر از شگفتی و چیزهای جالب، این آدم‌ها راهی پیدا کردن که کسل بشن. بی‌تفاوتی یه مرگ خاموشه. یه چیزی پیدا کن که بهش اشتیاق داری، حتی اگر ازش پولی درنیاری. و استعدادت رو به کار بگیر.

آدم‌هایی که کار دنیا رو به پیش می‌برن اونقدرها هم خارق‌العاده نیستن. خیلی هم ساده‌ان و بیشتر وقت‌ها دوباره که بهشون نگاه کنی می‌بینی به هیچ وجه استثنایی نیستن، اما تونستن به یه جایی برسن و و اون جایگاه رو حفظ کنن چون به هنر نظم و موقعیت‌سنجی تسلط پیدا کردن. شاید خیلی چیزها هست که دلت می‌خواد انجام بدی و گاهی احساس عجز می‌کنی چون اصلا وقت کافی نیست. ولی گوشیت رو خاموش کن، هر از چندی اینترنت رو ببند و کاری به کار دیگران نداشته باش، و ببین چه کارهایی که از دستت برنمیاد.

منبع: LifeHack

هفت روش که با انگیزه بمانی

هفت روش که با انگیزه بمانی

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۱ دقیقه​

اینفوگرافیک: هفت روش که باانگیزه بمانی

تا به حال شده بخواهی کاری رو شروع کنی اما انگیزه و حس و حالش رو نداشته باشی؟ احساس کنی خسته‌ای و نمی‌تونی کار رو شروع کنی؟ فکر کنی بی‌فایده است؟ ندونی از کجا باید شروع کنی؟ یا حتی کار رو شروع کردی ولی ادامه دادنش برات سخته؟ بیا با هم هفت راه برای حفظ انگیزه توی کار رو ببینیم.

 

هفت روش که با انگیزه بمانی 

در صورتی که این مطلب را مفید دیدید با دوستان خود به اشتراک بگذارید 🙂

چطور دنیا رو عاشق خودت کنی

چطور دنیا رو عاشق خودت کنی

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۳ دقیقه

چطور دنیا رو عاشق خودت کنی

 

واقعا عجیب نیست که همه آدم‌های دنیا هنوز عاشقت نشده‌ان؟ بیا درستش کنیم.

 

تو خودت رو بر اساس نیّتت قضاوت می‌کنی

تو توی فکر خودت دقیقا می‌دونی که می‌خوای چه کار کنی، همیشه. من دارم سعی می‌کنم همسرم رو خوشحال کنم. دارم سعی می‌کنم شرکت بهتری برای رییسم بسازم. دارم سعی می‌کنم مشکلات کشور رو حل کنم.

اما متاسفانه، بقیه آدم‌ها تو رو این‌طور نمی‌بینن. اون‌ها تو رو فقط از بیرون می‌بینن، با کارهای عجیب و ناپخته‌ات. مردم بدترین اشتباهات تو رو هم عمدی می‌دونن.

تا به حال شده که کسی که دوستش داری حرفت رو باور نکرده باشه؟ تا به حال شده به بچه‌ای کمک کنی اما ناراحت بشه و بزنه زیر گریه؟ اون‌ها نمی‌دونن – یا اهمیتی نمی‌دن – که نیّت تو چیه. نه، اونها هم مثل خودت تو دیگران رو جور دیگه‌ای قضاوت می‌کنن:

ما دیگران رو بر اساس حسی که به ما از خودمون می‌دن قضاوت می‌کنیم

ما دیگران رو بر اساس نیّت، عمل، ظاهر، سن، یا هر چیز دیگه‌اشون قضاوت نمی‌کنم، دست‌کم نه مستقیما. این‌ها جزئیات سطحیه. ما دیگران رو بر این اساس قضاوت می‌کنم که چه حسی از خودمون به ما می‌دن.

همین جمله ساده کلی معنی نهفته داره:

  • تحسین. تعریف و تمجید همیشه جواب می‌ده، تا زمانی که دیگران (الف) باور کنن و (ب) بابتش قدردان باشن. همه عادت دارن که در مورد بهترین نقطه قوت‌شون از دیگران تعریف و تحسین بشنون («وای دختر تو چقدر خوشگلی!»)، پس بهترین
  • راه برای تاثیر گذاشتن اینه که این ارتباطات سطحی رو کنار بگذاری و چیزی رو تحسین کنی که کمتر کسی بهش توجه می‌کنه. به این فکر کن: چه چیزی هست که اگر کسی به خاطرش از تو تعریف کنه واقعا غرق خوشی می‌شی؟ حالا همین کار رو با دیگران بکن.
  • پیوند. فرض کن در توییتر ترانه علیدوستی رو دنبال می‌کنی. حس می‌کنی یه ذره به یه آدم معروف نزدیک‌تری، و این نزدیکی حس خوبی داره. یکی از دلایلی که آدم‌های مشهور اینقدر محبوبن همینه که فقط کافیه اجازه بدن کسی بهشون نزدیک بشه تا حس بهتری به طرف داده باشن. خیلی موهبت‌ها هست – از چهره زیبا گرفته تا شهرت و ثروت – که ارتباط با اون‌ها مردم رو خوشحال می‌کنه. اگه از چنین موهبت‌هایی برخورداری، با دیگران سهیم شو.
  • هنر. ما عاشق هنری هستیم که باعث بشه بخش‌هایی از خودمون رو در قالب جدیدی ببینیم؛ کتاب، فیلم، طنز، موسیقی، همه به ما کمک می‌کنه حس ارتباط، رهایی، برتری، بی‌گناهی، آگاهی، اراده، و نشاط پیدا کنیم. البته هنر این توانایی رو داره که به مخاطب حس‌های منفی هم منتقل کنه – مثل غم یا ترس – اما نباید طوری باشه که دربارهٔ خودشون حس منفی پیدا کنن. حتی آهنگ‌های غمگین هم به شکل ظریفی سعی می‌کنن رنج رو از ما دور کنن. آیا می‌تونی چیزی خلق کنی که به شکل خاص خودش روی دیگران تاثیر بگذاره؟ مردم عاشقت می‌شن.
  • حس منفی. اگر تو اراده و توان دیگران رو تحلیل ببری، اگر خسته یا افسرده‌شون کنی، ناراحتشون کنی، یا باعث بشی از دست خودشون دلخور بشن، فقط برای آدم‌هایی جذابی که عزت نفس پایینی دارن. بیشتر آدم‌ها چنین روحیه‌ای رو مدت زیادی تحمل نمی‌کنن.
  • رنجش. اگر توانایی‌های خودت رو به شکلی به کار بگیری که دیگران حس کنن پایین‌تر از تو هستن، از تو بدشون میاد. نیازی نیست از چیزی دست بکشی، فقط حس خوب رو هم از دیگران نگیر.
  • توانمندسازی. اگر بتونی کاری کنی که دیگران احساس توانایی بیشتر، هوش بیشتر، اعتماد به نفس بیشتر پیدا کنن، یا هر چیز دیگه‌ای، تو رو به خاطر این هدیه‌ای که بهشون دادی دوست خواهند داشت. همهٔ ما چیزی داریم که می‌تونیم به دیگران هدیه بدیم، حتی اگر فقط توجه خالی باشه. و مگه عشق چیه غیر از توجه بی قید و بند به یه آدم دیگه؟

پس اگه خواستی دنبال محبوبیت بری، راز کار در اینه که نیّت شفافی داشته باشی، اما تصور نکنی که دیگران متوجه نیَت تو می‌شن. به دیگران بیشتر از معمول توجه کن. و از همه مهم‌تر: به دیگران حس خوب بده.

اگر بعد از این کارها توی موج دوست‌دارانت غرق شدی به من ربطی نداره.

اگر این مطلب را مفید دیدید، آن را برای دوستانتان هم ارسال کنید.
 

منبع: OliverEmberton

ام.وی.پی (MVP) چیست؟

ام.وی.پی (MVP) چیست؟

یکی از مفاهیمی مهم در کارآفرینی ناب،‏ حداقل محصول قابل عرضه (Minimum Viable Product) است که به اختصار ام.وی.پی (MVP) خوانده می شود.

«کمینه محصول پذیرفتنی»، «محصول حداقلی» و «محصول کمینه» ترجمه‌های متداول دیگر برای این واژه هستند.

در این مقاله تعریف حداقل محصول قابل عرضه، تفاوت آن با نسخه نمایشی (Demo) و نمونه اولیه ( Prototype )، جایگاه ارائه آن و همچنین نحوه یادگیری ساخت ام.وی.پی را شرح خواهیم داد.

ام.وی.پی چیست؟

حداقل محصول قابل عرضه، ابزاری برای آزمودن فرضیه ها و یادگیری در فرآیند کارآفرین ناب است.

استیو بلنک در کتاب «راهنمای کارآفرینان» ام.وی.پی را اینگونه تعریف می کند:

«کمترین ویژگی‌هایی که می‌توان با کمک آن از مشتری بازخورد مناسب گرفت. »

و اریک رایس نویسنده کتاب «نوپای ناب» این مفهوم را این‌گونه تعریف کرده:

«محصول حداقلی نسخه‌ای از محصول جدید است که به یک تیم کمک می‌کند حداکثر میزان یادگیری معتبر در مورد مشتریان را با حداقل تلاش به دست آورد.»

در واقع ام.وی.پی، حداقل چیزی است که می‌توانیم آن را به مشتری نشان دهیم و باز خوردها را مشاهده کنیم.

سپس بر اساس این بازخوردها درستی یا نادرستی فرض های خودمان را بسنجیم.

بنابراین ام.وی.پی الزاما یک نسخه اولیه یا ناقص از محصول نهایی نیست.

ام.وی.پی (MVP) چیست؟

محصول حداقلی می‌تواند یک پاورپوینت یا ویدئو باشد.

مثال معروف آن ام.وی.پی سایت دراپ باکس (Drop Box) است.

در سال ۲۰۰۷ میلادی، آرش فردوسی و دریو هاستون، بنیانگذاران این سایت قبل از اقدام به پیاده سازی محصولشان، با انتشار یک ویدیو ۲ دقیقه ای و نشان دادن ارزش پیشنهادی، میزان علاقمندی کاربران به ایده خود را سنجیدند.

ام.وی.پی آن‌ها ۷۵۰۰۰ درخواست استفاده از محصولی که هنوز وجود نداشت را به همراه داشت!

مثال دیگر سایت زاپوس(Zappos) است.

موسس این فروشگاه آنلاین کفش، نیک سوینگ مورین، سال ۱۹۹۹ که می‌خواست ایده فروش کفش از اینترنت را اجرایی کند، نگران بود که مردم آن را نپسندند.

چون در آن زمان استفاده از اینترنت به صورت فعلی و به گستردگی امروز نبود.

ام.وی.پی (MVP) چیست؟

او برای امتحان و اطمینان از پذیرفته شدن ایده اش، یک وب سایت بسیار ساده ساخت و به جای خرید و انبار کردن کفش که ممکن بود تبدیل به یک ضرر مالی شود، با چند فروشگاه کفش محلی توافق کرد تا عکس کفش‌ها را در سایت خود قرار دهد، در صورت درخواست مشتریان، کفش را با قیمت کامل از فروشگاه ها تهیه کرده و برای مشتری ارسال کند.

پس از این که او از نیاز و پذیرش افراد  مطمئن شد اقدام به گسترش وب سایت خود کرد.

یک مورد کاوی بومی

حداقل محصول قابل عرضه می‌تواند حتی ساده تر از این ها باشد.

اجازه دهید یک تجربه واقعی را مثال بزنیم.

با یکی از کارآفرینان خوب اهوازی که کار می کردم پیشنهاد دادم‏ ارزش پیشنهادی خود را روی یک کاغذ A5 چاپ کند.

آن‌ را در خیابان به مشتریانش بدهد و با دقت عکس العمل شان را بسنجد.

ایده ایشان ارائه خدمات به کسانی است که دنبال فرش می‌گردند.

او روی تراکت‌ها پیشنهاد جذابش را درشت نوشته و در انتهای متن می‌خواست که یک پیامک خالی به شماره‌ای ارسال کنند.

در محله ای که بورس فروشگاه‌های فرش است، ایستاد و به کسانی که از مغازه‌ها خارج می‌شدند تراکت می‌داد.

این طوری مطمئن بودیم که این افراد همان مشتریان هدف هستند.

نتیجه جالب بود.

از ۵۰ تراکتی که پخش کرد، هیچ کس آن را دور نیانداخت.

ولی هیچ کس هم پیامک نداد!

قطعا کارآفرین ما خیلی ناراحت شد.

ایده فوق العاده اش مورد استقبال قرار نگرفت.

این اتفاقی است که هر روز برای صدها کارآفرین در دنیا می افتد.

چیزی که بر اساس دیدگاه کارآفرین محصولی عالی است ساخته می‌شود ولی متاسفانه مورد توجه مشتریان قرار نمی گیرد.

پژوهشی که در دانشگاه هاروارد انجام شده نشان می‌دهد، ۷۵ درصد کسب‌وکارهای نوپا شکست می‌خورند چون آن‌ها تولیدکننده محصولی هستند که کسی آن را نمی‌خواهد.

قدرت محصول حداقلی در این است که کارآفرین ما این نکته را با یک روز زمان و ۵۰۰۰ تومان هزینه یادگرفت!

اگر به جای استفاده از ام.وی.پی، فرض‌های خود را درست پنداشته و محصولی تولید می‌کرد بعد از چند ماه و صرف چند میلیون تومان هزینه به همین نتیجه می رسید که یک جای کارش اشکال دارد.

با دیدن رفتار مشتریان فرض کردیم که ارزش پیشنهادی مورد قبول است چون هیچ کس آن را دور نیانداخت.

احتمالا طراحی ما مناسب نبوده است.

طراحی و متن‌های را تغییر دادیم.

این بار حدسمان درست بود ۲ نفر پیامک زدند!

این همان فرایند کشف مشتری است.

ام.وی.پی کمک کرد تا با آزمون فرض هایمان، به سرعت و با هزینه کم، رفتار مشتری را مشاهده و اشتباهات خود را اصلاح کنیم.

توجه داشته باشید که در این مرحله مشتری‌ها، محصول را نمی خرند، بلکه خریدار دیدگاه ما و ایده پشت محصول هستند.

اگر دیدگاه و ارزش پیشنهادی ما به اندازه کافی جذاب باشد که مشتری را با هیجان بیاورد

آن وقت است که به سراغ ساختن محصول می‌رویم.

به سراغ مبلغان زود پذیر بروید.

ام.وی.پی (MVP) چیست؟

اغلب کسب و کارهای نوپا ایده ای را دارند که مشتری درکی از آن ندارد.

چون قبلا چنین چیزی را ندیده است.

بنابراین ام.وی.پی را باید به نوع خاصی ازمشتریان نشان داد و آزمود.

مشتریانی که استیو بلنک در کتاب «راهنمای کارآفرینان» آن‌ها را مبلغان زودپذیر می‌نامد.

این مشتریان خاص دارای این ویژگی‌ها هستند.

آن‌ها درک کردند که مشکلی دارند.

بنابراین نه تنها به دنبال راه حل هستند، بلکه یک راه حلّ خانگی برای خودشان فراهم می‌کنند.

(چه در یک شرکت با نوشتن یک برنامه ی کامپیوتری و چه در خانه با وصل کردن چنگال و لامپ و جارو برقی به هم!)

علاوه بر آن توان و درآمد کافی برای خریدن راه حل دارند.

این افراد، بهترین انتخاب به عنوان مبلغ زودپذیرند.

به آن‌ها می‌توان برای گرفتن بازخورد، یادگیری معتبر و حتی فروش‌های اولیه استناد کرد.

مبلغان زودپذیر درباره محصول به دیگران می‌گویند و خبر ایده‌ی شما را پخش می‌کنند.

مبلغان زود پذیر را بیابید و ام.وی.پی را به آن‌ها نشان بدهید.

تفاوت ام.وی.پی با نسخه نمایشی و نمونه اولیه چیست؟

با توجه به مثال هایی که زده شد تفاوت محصول حداقلی روشن است.

ام.وی.پی ارزان و سریع ساخته می‌شود و هدف اش آزمودن فرض‌های مدل کسب کسب وکار است.

می‌توانیم ام.وی.پی های مختلفی برای آزمودن بخش‌های مختلف مدل کسب و کار داشته باشیم.

ممکن است ام.وی.پی که اعتبار ارزش پیشنهادی ما را می سنجد الزاما فرضیه ارتباط با مشتری را نیازماید و

نیاز به ساخت ام.وی.پی دیگری برای آزمودن این فرض داشته باشیم.

بنابراین ام.وی.پی ها فقط برای اعتبارسنجی مدل کسب و کار، یادگیری و اصلاح مدل ساخته می‌شوند.

ام.وی.پی (MVP) چیست؟

نمونه اولیه (Prototype) محصول اصلی است که به شکل دست ساز ساخته می‌شود تا به سوالات فنی و طراحی محصول پاسخ دهد.

نمونه اولیه امکان پذیر بودن تولید محصول را بررسی می‌کند و محور آن فناوری و ساخت است نه بازار.

نسخه نمایشی (Demo) برای آشنا شدن کاربر با محصول است.

نسخه نمایشی نمونه‌ای از محصول اصلی که در اختیار مشتری قرار داده می‌شود تا او با ظاهر و توانایی‌های محصول آشنا گردد.

هدف نسخه نمایشی، نشان دادن و بررسی ظاهر، ویژگی، توانایی و امکانات محصول اصلی است.

بنابراین فارغ از نحوه ساخت، ام.وی.پی، نمونه اولیه و نسخه نمایشی، این ها سه ابزار با سه هدف متفاوت هستند.

  • ام.وی.پی مدل کسب و کار را اعتبار سنجی می‌کند.

  • نمونه اولیه فناوری و امکان ساخت را اعتبار سنجی می نماید.

  • نسخه نمایشی ویژگی‌ها، توانایی و امکانات محصول را نشان می‌دهد.

بدیهی است که هیچکدام جای دیگری را نمی‌گیرد.

رویداد استارتاپ ویکند، یک تیر و دو نشان چند سالی که با نقش‌های مختلف مربی،‏ برگزار کننده،‏ داور و نماینده در استارتاپ ویکند حضور دارم، از این رو با اطمینان می‌گویم که مفهوم محصول حداقلی یکی از بهترین چیزهایی است که شرکت کنندگان در این رویداد جهانی فرا می‌گیرند.

شرکت کنندگان باید طی سه روز، ام.وی.پی خود را ساخته، با ارائه آن به مشتریان، عکس العمل‌ها را مشاهده کنند و از این طریق یاد بگیرند که چه چیز در فرض‌ها باید اصلاح شود تا به کسب و کاری پول ساز برسند.

حداقل محصول قابل عرضه یکی از معیارهای مهم داوری استارتاپ ویکند نیز هست.

بنابراین تیم‌هایی که مفهوم ام.وی.پی را خوب درک و اجرا کنند هم شانس بیشتری برای موفقیت در این رویداد دارند و هم در ساختن کسب وکاری موفق!

جمع بندی

ام.وی.پی، ابزاری برای یادگیری و اعتبارسنجی مدل کسب و کار است.

با این ابزار حداقل ویژگی‌های محصول و ایده خود را به مشتریان نشان می‌دهیم.

به مشتریانی خاص. آن‌هایی که مشکل را درک کردند، فعالانه دنبال راه حل می گردند و توان کافی برای خرید محصول دارند.

این مشتریان خاص را مبلغ زودپذیر می نامند.

بازخوردهای مبلغان زودپذیر نسبت به ام.وی.پی را با دقت مشاهده و بررسی می‌کنیم تا بتوانیم فرض‌های مدل کسب و کارمان را اصلاح کنیم.

ساختن محصول حداقلی سریع و ارزان است.

بنابراین زمان و هزینه‌ها کاهش می‌یابند و به سرعت می‌تونیم فرض‌های خود را به واقعیت نزدیک کنیم.

بدیهی است هر چه محصولی که می‌سازیم منطبق با واقعیت‌های بازار باشد مشتری بیشتری خواهد داشت و بهتر فروش می‌رود.

کسب و کارها بدون داشتن محصولی که مشتریان خواهان آن هستند از بین می روند.

ام.وی.پی کمک می‌کند تا هرچه سریع تر بدانیم که بازار چه می‌خواهد.

حداقل محصول قابل عرضه جایگزینی برای نمونه اولیه یا نسخه نمایشی نیست بلکه مکمل آنها است.

و درنهایت برای آشنایی بیشتر و کار عملی ساخت ام.وی.پی، در رویدادهای استارتاپ ویکند شرکت کنید.

این مقاله در ماهنامه کارآفرین ناب،سال ۶، شماره ۳۹، آبان ۹۳ چاپ شده است.

پانوشته:

واژه MVP در انگلیسی معنای متعددی می دهد. به طبع در فارسی نیز در حوزه های مختلفی ترجمه شده است. بنابراین هنگام جستجوی این عبارت در اینترنت دقت لازم را داشته باشید. در ادامه چند نمونه ذکر می شود:

دوست خوبم،

شما در این خصوص چه نظر و تجربه ای دارید؟ لطفا دیدگاه خود را  در پایین همین صفحه بیان کنید.

اگر این مطلب را مفید یافتید، آن را با دوستان خود در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید.

برای مطالعه بیشتر بخوانید:

اصول تهیه RFP برای پروژه های فناوری اطلاعات

rfp چیست؟

Here’s The Best Time To Post A Photo On Instagram - بهترین زمان برای برای ارسال عکس های شما در اینستاگرام

Here’s The Best Time To Post A Photo On Instagram – بهترین زمان برای برای ارسال عکس های شما در اینستاگرام

Here’s The Best Time To Post A Photo On Instagram - بهترین زمان برای برای ارسال عکس های شما در اینستاگرام

بهترین زمان برای برای ارسال عکس های شما در اینستاگرام

Here’s The Best Time To Post A Photo On Instagram

 

Easy, right?

Following a request from The Huffington Post, Latergramme, a service that lets users manage and schedule Instagram posts, ran an analysis of over 61,000 posts to determine the when photos received the most “likes” and comments.

On average, the team found that 2 a.m. and 5 p.m. EST are the best times to post if you want your followers to pay attention to you; the worst times are 9 a.m. and 6 p.m. Also, Wednesday is apparently the best day of the week to post, though not by much.

Check out the charts (below) to see more details on the best days and times to post.

 

Here’s The Best Time To Post A Photo On Instagram

Here’s The Best Time To Post A Photo On Instagram - بهترین زمان برای برای ارسال عکس های شما در اینستاگرام

So what’s so special about 2 a.m. and 5 p.m.? Matt Smith, founder of Latergramme, has some theories about 5 p.m.: “We think this is because less people are posting at that time and that more engaged users are using Instagram at that time,” Smith told HuffPost.

Posting at 5 p.m. is an especially good time to engage people who have hopped on Instagram at the end of the workday and are procrastinating before they leave for the evening, Smith added.

The Latergramme team also broke down the best times for each day of the week. According to the data, the most “engaged” time on Instagram shifts from day to day: On Monday, for example, 5 p.m. is actually a pretty crummy time; engagement is highest at 7 p.m. and 10 p.m. On Friday, 1 a.m. and 8 p.m. are apparently the sweet spots. You can interact with the graphic below to see more.

The Best Times To Post On Instagram Every Day

Instagram scheduling service Latergramme looked at over 61,000 posts to determine when they got the best "engagement" — meaning "likes" and comments divided by a user's number of followers. The data for each day is visualized here and sorted by engagement percent versus time of day. The higher the bar, the better.

The Best Times To Post On Instagram Every Day

 

Finally, Latergramme ranked the days of the week according to engagement, a measurement Latergramme gauges by adding a post’s likes and comments and dividing by a user’s follower count. Differences were slight overall — a 4.9 percent engagement average at best, compared to 4.4 percent at worst — but you might still be interested to know that Wednesday is the day to post on Instagram.

 

Which Days Have The Best Instagram Engagement? 

Click here for more information about Latergramme and to download the app for iOS or Android.

More:

Instagram What’s Working

چرا نباید با خانواده و دوستان کسب‌وکار راه انداخت؟

چرا نباید با خانواده و دوستان کسب‌وکار راه انداخت؟

چرا نباید با خانواده و دوستان کسب‌وکار راه انداخت؟ 

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۵ دقیقه​

چرا نباید با خانواده و دوستان کسب‌وکار راه انداخت؟

بعد از دوران رکود بزرگ اقتصادی در غرب، نسلی از «کارآفرین‌های اتفاقی» ظهور کرد و فضای کسب‌وکارهای کوچک رو زیر و رو کرد. این موضوع زمینه‌ساز یه تحول تدریجی در فضای کار شد به شکلی که تخمین می‌زنن ۴۰ درصد نیروی کار آمریکا تا سال ۲۰۲۰ خویش‌فرما بشن، یا در واقع کار و کاسبی خودشون رو داشته باشن. روندی که امروز هم بعد از چند سال رخوت اقتصادی در ایران کم‌کم داریم می‌بینیم، و تغییر در فضای اقتصاد باعث شده گروه‌های دوستان و خانواده‌ها بیشتر از قبل به دنبال راه انداختن کسب‌وکار باشن، با وجود اینکه معمولا تجربه و منابع مالی محدودی دارن.

با این حال، اینکه کسی امکان راه‌انداختن کسب‌وکار رو داره دلیل نمی‌شه حتما این کار رو بکنه. با وجود همه نوآوری‌ها و افزایش دسترسی به امکانات مختلف، هنوز هم فتح دنیای تجارت و کسب‌وکار کار سختیه. از نوسان بازارهای مالی و اقلام خاص مثل طلا و دلار گرفته تا رقبای داخل بازار، عوامل زیادی هست که می‌تونه زیرآب یک کسب‌وکار نوپا رو بزنه و از اون بدتر روابط بین دوستان یا  خانواده رو شکرآب کنه.

به همین دلیل قبل از اینکه تصمیم به راه انداختن یه کسب‌وکار تازه با دوست و آشنا بیافتین، بد نیست این مشکلات رو هم در نظر داشته باشین:

۱. دوستی لزوما به معنی سازگاری در کار نیست

وقتی با دوست یا اعضای عزیز خانواده کسب‌وکاری شروع می‌کنی، این باور وسوسه‌کننده است که رابطه خوب فعلی شما تبدیل به یه اتحاد کاری موفق می‌شه.

ولی به ندرت چنین می‌شه، چون حتی آدم‌هایی با ارزش‌ها و جهان‌بینی مشابه هم ممکنه رویکرد متفاوتی در انجام کارهای مختلف در کاسبی داشته باشن. این تفاوت ممکنه وقتی می‌خواید مدل کسب‌وکار رو در بیارید یا فرهنگ شرکت رو تعیین کنید، اختلاف‌های بزرگی ایجاد کنه، که خودش می‌تونه به صمیمانه‌ترین روابط هم ضربه بزنه.

۲. خانواده و دوستان به ندرت برای بدترین حالت برنامه‌ریزی می‌کنن

وکیلی که با پرونده‌های اختلاف کاری بین خانواده و دوستان زیاد سروکار داشته، نکته‌ای به من گفت. به نظر اون یکی از مشکلات اصلی، کمبود ارتباط مناسب بین شرکای کاریه. به بیان دقیق‌تر اون توصیه می‌کنه که با اعضای خانواده یا دوستانتون بدون تعارف صحبت کنین و به تمام حالت‌ها و سناریوهای مختلف برای کار با جزئیات فکر کنین، از جمله بدترین اتفاق‌ها و اختلاف‌ها، تا بعد بتونین برنامه‌ریزی منسجمی داشته باشین و از رابطه‌تون در مقابل اختلاف و شکست محافظت کنین.

۳. تعریف نقش‌های مشخص در کسب‌وکار سخته

بیشتر دوستی‌ها اتفاقی و خودبه‌خود به وجود میاد، که یعنی هیچ نقش و ساختار مشخصی از قبل وجود نداره. اما بین شرکای تجاری چنین شرایطی نیست، شراکت معمولا کاملا انتخابی شکل می‌گیره و در ساختارش نقش‌ها و مسئولیت‌های مختلف مشخص می‌شه. تقریبا همیشه یکی از شرکا باید نقش مقتدر و رهبر ایفا کنه، که می‌تونه توازن یه رابطه دوستی رو به هم بزنه و نهایتا باعث ناراحتی بشه.

خیلی وقت‌ها خانواده و دوستان سعی می‌کنن کلا از این موقعیت فرار کنن، اما این کار ممکنه باعث کمبود انسجام و رهبری در کسب‌وکار بشه.

۴. اهداف کاری تو ممکنه با شریکت فرق کنه

به همین ترتیب، انگیزه تو از راه‌انداختن کسب‌وکار هم ممکنه با انگیزه دوستت یا مثلا برادرت فرق کنه. برای نمونه، ممکنه هدف بلندمدت تو این باشه که یه کسب‌وکار موفق و پولساز راه بندازی، اما شریکت فقط دنبال یه درآمد اضافه در کنار درآمد اصلیش باشه. این کاملا با بنیان شراکت کاری تضاد داره، چون شراکت کاری باید بر اساس هدف مشترک و چشم‌اندازهای مشترک برای کسب‌وکار شکل بگیره.

چنین شکافی در انتظارات طرفین می‌تونه خیلی مخرب باشه، و باعث مشاجره و اختلاف بشه؛ هم به رشد کسب‌وکار ضربه بزنه و هم به رابطه دوستانه یا خانوادگی.

۵. هزینه شکست خیلی بیشتره

طبق آمارهای اقتصاد آمریکا، نصف کسب‌وکارهای کوچک در ۲۴ ماه اول کارشون شکست می‌خورن. چنین شکست‌هایی معمولا هزینه سنگینی برای صاحبین کسب‌وکارهای کوچک داره، و هزینه‌اش فقط به اتلاف سرمایه محدود نمی‌شه.

اما برای کسی که با دوست و آشنا شریک شده، شکست کسب‌وکار مشترک می‌تونه تنشی به وجود بیاره که حتی یه رابطه محکم هم ممکنه از پسش برنیاد. این یعنی هزینه شکست خیلی بالاتره، چون می‌تونه هم به زندگی کاری شما ضربه بزنه و هم زندگی شخصی‌تون.

۶. مناسبات مالی در کنار دوستی معمولا معجون بدمزه‌ای در میاد

یه ضرب‌المثل قدیمی هست که می‌گه به دو گروه نباید پول قرض بدی، به دوستانت و به خانواده‌ات. و همین نکته در مورد راه‌اندازی  کسب‌وکار صدق می‌کنه. چون معمولا هر شریک باید بخشی از سرمایه شخصی خودش رو در کسب‌وکار سرمایه‌گذاری کنه، که این سرمایه‌گذاری یک سری مناسبات مالی به وجود میاره که عموما در قالب تعهد و قرارداد قانونی در میاد. مشکل خیلی واضحه، حتی یک کوتاهی یا بی‌مسئولیتی از یک طرف می‌تونه به شدت روی شراکتشون تاثیر بگذاره.

۷. برنامه‌ریزی برای تعطیلات و سفر سخت می‌شه

زمانی که با یک عضو عزیز خانواده یه کسب‌وکار مستقل راه می‌اندازی، فشار زیادی هم به زمان شخصی و هم زمان کاریت میاری. دیگه خیلی سخته که بتونین با هم سفر برین و تعطیلات رو با هم بگذرونین، چون ممکنه در موقعیت حساسی کسی بالای سر کسب‌وکارت نباشه. تا وقتی کارمند قابل اعتمادی نداشته باشی که بدونی می‌تونه سنگر رو نگه داره و در نبودتون تصمیمات درستی بکیره، لازمه که تعطیلات و سفرهاتون رو هم از جدا کنین.

۸. فشار مالی زیادی به خانواده میاد

با اینکه دلایل خیلی زیادی برای راه‌انداختن یه کسب‌وکار شریکی هست، سرمایهٔ اضافه‌ای که شریکت میاره یکی از مهمترین دلایله.

راه‌اندازی یه کسب‌وکار گاهی هزینه زیادی داره، پس طبیعیه این بار مالی رو با شریک مورد اعتمادی سهیم بشی که بتونه از طرف خودش تجربه، توانایی، و قدرت رهبری هم به سر میز بیاره. اما شروع کسب‌وکار با یه عضو نزدیک خانواده کلا شرایط متفاوتیه، چون احتمالا هر دو از منبع مالی مشترکی برداشت می‌کنین که یعنی سرمایه محدودتری دارین و فشار بیشتری به خانواده‌تون میاد.

۹. کسب‌وکارهای دوستانه و خانوادگی معمولا کمبود تخصص دارن

به غیر از توانایی فراهم کردن سرمایه اولیه، یه شریک مستقل که با دقت انتخاب شده باشه می‌تونه تخصص و تجربه خیلی مهمی با خودش به همراه بیاره. اما وقتی با دوست و آشنا شریک می‌شی ممکنه از این جنبه دچار کمبود بشین. اگر از نظر مهارت ارزشمند کسب‌وکار و تجارت کم و کسری داشته باشین، ممکنه در شرایط وارد بازار بشین که ابزارهای لازم برای موفقیت رو ندارین.

۱۰. احساسات می‌تونه بر عقیل سلیم در کار غلبه کنه

نرخ طلاق در کشور ما با افزایش مداوم در چند سال اخیر به ۱۵ درصد رسیده. از طرف دیگه وقتی فشارهای مالی ناشی از افزایش تورم رو هم در نظر بگیری، متوجه می‌شی که به طور کلی خانواده‌ها دارن فشار زیادی رو تحمل می‌کنن.

در شرایطی که شرکای کاری عضو یک خانواده باشن و از نظر احساسی هم به وابستگی داشته باشن، دوره‌های سخت کسب‌وکار بهشون سخت‌تر می‌گذره و می‌تونه باعث بشه طرفین رفتار غیرمنطقی از خودشون نشون بدن. در نتیجه ممکنه این احساسات بر تصمیم‌گیری درست در کار غلبه کنه و به سرعت کسب‌وکار رو زمین بزنه.

۱۱. ارزیابی عملکرد شریکت کار سختیه

با اینکه صداقت زیربنای هر رابطه موفق و مفیدیه، اما ارزیابی و سنجش درست و رک عملکرد آدم‌هایی که بهت نزدیکن ممکنه کار سختی باشه. این کار ممکنه بین دوستان و اعضای خانواده شریک در کسب‌وکار مشکلاتی به وجود بیاره. به بیان دقیق‌تر، اشتباه‌ها نادیده گرفته می‌شه و مشکلات فرایند انجام کار بیشتر از اونچه که باید ادامه پیدا می‌کنه. با اینکه می‌شه ارزیابی رو به شخص ثالثی سپرد، اما انتقاد به‌طور بالقوه می‌تونه به رابطه‌ها لطمه بزنه.

۱۲. به هم خوردن روابط می‌تونه باعث از هم پاشیدن گروه بشه

تا اینجا از تاثیر شکست کسب‌وکار روی رابطه بین دوستان و اعضای خانواده زیاد گفتم، اما باید عواقب مهم اختلاف رو هم در نظر گرفت. شکرآب شدن رابطه بین دو عضو خانواده یا دو دوست نزدیک ممکنه شکاف عمیقی به وجود بیاره و باعث بشه حتی منسجم‌ترین گروه‌ها هم از هم بپاشن و بخش‌های رقیب تشکیل بدن. این ممکنه به مشاجرات و اختلاف‌های زشت و ادامه‌داری منجر بشه که طرف‌های مختلف رو درگیر می‌کنه.

۱۳. حتی در صورت موفقیت هم ممکنه روابط آسیب ببینه

رند فیشکین کارآفرین و موسس Moz نظر جالبی دربارهٔ شراکت دوستان یا اعضای خانواده در محیط کسب‌وکار داره. اون می‌گه که اگرچه روابط احتمالا تحت‌تاثیر فشار شکست کسب‌وکار قراره می‌گیره، ولی احتمال قوی هست که حتی در صورت موفقیت کسب‌وکار هم روابط تیره و تار بشه. به هر حال دنبال کردن بی‌وقفه موفقیت در بازار رقابتی می‌تونه تاثیر منفی خودش رو بگذاره و البته پیشرفت هم ممکنه دیدگاه هر فرد رو تغییر بده و در رابطه فاصله بندازه.

۱۴. تغییر شرایط می‌تونه توازن هر شراکتی رو به هم بزنه

در طی زمان، بازاری که کسب‌وکار تو در اون فعاله ممکنه تغییر زیادی بکنه. پس شرایط مالی و شخصی تو هم ممکنه تغییر زیادی بکنه، که یعنی چالش‌های جدید رو باید با انعطاف‌پذیری و واکنش مناسب پاسخ بدی. این ممکنه در رابطه باعث به هم خوردن توازن بشه، به خصوص اگر یک طرف یک دفعه مجبور بشه بدون پاداش خاصی مسئولیت سنگین‌تری رو به عهده بگیره.

مثلا اگر کسب‌وکار نیاز به سرمایه‌گذاری اضافه داشته باشه اما یکی از طرفین دچار مشکلات مالی باشه، طرف دیگه مجبوره این تعهد مالی رو برآورده کنه بدون اینکه سهم بیشتری از کار بگیره. این ممکنه باعث رنجش زیادی بشه و شکاف عمیقی بین کسانی به وجود بیاره که قبلا خیلی نزدیک بودن.

۱۵. ممکنه کسب‌وکار همیشه در اولویت نباشه

به همین ترتیب، تغییر شرایط شخصی هم می‌تونه اولویت‌های ما رو عوض کنه و ما وادار بشیم وقتمون رو جور دیگه‌ای برنامه‌ریزی کنیم. ازدواج یا بچه‌دار شدن معمولا وقت زیادی از آدم می‌طلبه، و اولویت دادن به کسب‌وکاری که با دوست یا عضو خانواده راه‌اندازی شده گاهی سخت می‌شه. حتی اگر دو طرف سر هدف و چشم‌انداز مشابهی توافق کرده باشن، در صورت تغییر شرایط یا اولویت‌ها این وضعیت هم ممکنه تغییر کنه.

این شرایط ممکنه به شکل تدریجی هم اتفاق بیافته، و کسب‌وکار در سراشیبی نزول قرار بگیره بدون اینکه اقدام مناسبی برای جلوگیری از اون انجام بگیره.

منبع: LifeHack

چرا فروتنی در محیط کار چیز خوبی نیست

چرا فروتنی در محیط کار چیز خوبی نیست

چرا فروتنی در محیط کار چیز خوبی نیست

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۳ دقیقه​

چرا فروتنی در محیط کار چیز خوبی نیست

همه آدم‌ها از قدیم انگار از قدرت غرور و گنده‌گویی خبر داشتن. خیلی طبیعی بود که کسی در اولین برخورد شروع به تعریف از شاهکارهای خودش بکنه. اما در جامعه امروز، ما این قدرت رو از دست دادیم. دیگه کسی از آدم خودنما خوشش نمیاد، به‌خصوص در محیط کار. در نتیجه، آدم‌هایی که راه سخت و طولانی موفقیت رو طی می‌کنن در طول راه بارها بهشون یادآوری می‌شه که مغرور نشن و وقتی موفق شدن فروتن باشن.

جامعه ما به این باور رسیده که فروتنی، اعتماد به نفس، و کار سخت یه فرمول محکم برای رسیدن به موفقیت شخصیه. ولی من آدم‌های با اعتماد به نفس، فروتن، و سختکوش زیادی رو می‌شناسم که هنوز به هدف‌ها و رویاهایی که در نظر دارن دست پیدا نکردن. به این خاطر که فرق زیادی بین غرور و مغرور بودن هست. آدم‌هایی که با کارهای خودشون ما رو انگشت به دهان می‌گذارن خیلی خوب فرقش رو می‌دونن.

از نظر فرهنگی، ما اینقدر غرور رو با بار و معانی منفی مختلف در هم پیچیدیم که اغلب با خودبینی و تکبر و خودستایی اشتباه گرفته می‌شه.

ما همه غرور داریم. به خاطر چیزهایی که باعث می‌شه تقریبا جایگزینی نداشته باشیم. غرور ناشی از استعداد یا کارهای ما؛ غرور ناشی از کاری که فوق‌العاده خوب بلدیم. این غرور ناشی از ارزشیه که برای جامعه‌مون میاریم. همون چیزی که ما رو با ارزش و مهم می‌کنه. در مقابل عزت نفس که برابر با درک کلی هر کسی از ارزش شخص خودشه، فروتنی خصوصیت کاملا متفاوتیه و گرچه داشتنش خیلی خوبه، اما زیادش برای آدم خوب نیست.

حالا می‌خوام هشت دلیل بیارم که چرا نباید در محیط کار زیادی فروتن بود و چرا غرور بیشتر از اعتماد به نفس به عزت نفس آدم کمک می‌کنه.

۱. فروتنی معانی و برداشت‌های مختلفی داره

آدم‌های مختلف برداشت و عقیدهٔ متفاوتی دربارهٔ فروتنی دارن. برای موفق بودن در محیط کار، بد نیست که درک و برداشت دیگران از این موضوع رو بفهمی. فروتنی خصلت خوبیه، اما در بازار کسب‌وکار تهاجمی امروز ممکنه باعث بشه مردم فکر کنن ترسو و کمرو هستی یا به راحتی کوتاه میای.

۲. فروتنی زیاد ممکنه مزهٔ تصدیق و تعریف مثبت رو خراب کنه

خیلی از مدیرهای موفق بلدن که از قدرت تصدیق و تعریف در انگیزه‌دهی به تیمشون استفاده کنن. وقتی کسی به خاطر کاری که خوب انجام دادی از تو تعریف می‌کنه، چندین هورمون حس خوب در بدنت ترشح می‌شه. همون هورمون‌هایی که هر بار مسی و رونالدو توی زمین عالی بازی می‌کنن، در بدنشون ترشح می‌شه. ولی اگر درست بعد از اینکه رکورد وزنه خودت رو توی باشگاه زدی، یا بیشتر از حد انتظار دیگران دویدی، کسی بیاد بهت بگه اینقدر مغرور نباش و فروتن باش آیا کمی حالت گرفته نمی‌شه؟

فروتنی خصلت خوبیه. اما سر کار، فروتنی زیاد می‌تونه تجربهٔ گرفتن بازخورد خوب و مثبت رو خراب کنه.

۳. کسی ارزشت رو نخواهد دونست

خیلی وقت‌ها در اوج فروتنی، خیلی ساده انتظار داریم که عمل ما خودش گویا باشه. تصور می‌کنیم که اگر فقط تمرکز کنیم و سخت کار کنیم، لازم نیست دیگه جار بزنیم که چقدر کار من خوبه. این طرز تفکر قدیمی باعث می‌شه موفقیت تو به بخت و اتفاق بستگی پیدا کنه. اگر زیادی فروتن باشی، دیگران ممکنه نفهمن واقعا چه ارزشی برای سازمان یا تیم داری. گاهی باید زبونت رو به کار بگیری تا از کنار کاری که واقعا انجام می‌دی برای خودت فرصت پیشرفت بسازی.

۴. شاید خودت هم ارزشت رو ندونی

اگر من از تو بپرسم به چی مغروری، جوابت چیه؟ اون چیزی که تو اینقدر خوب انجام می‌دی که کسی نمی‌تونه جای تو رو در کارت پر کنه چیه؟ نه منظورم تعریف شغلت نیست. فروتنی گاهی باعث می‌شه با قناعت و رضایت روزگار بگذرونی بدون اینکه هیچ‌وقت مهارت‌ها و توانایی‌های خاص خودت رو بروز داده باشی.

۵. دیگران گاهی با نیت نادرست عاشق فروتنی تو می‌شن

غم‌انگیزه، اما حقیقت داره. اگر زیادی در محیط کار فروتن باشی، ممکنه افراد دیگه‌ای این رو فرصت خوبی ببینن که از تو سوء استفاده کنن. اونقدر فروتن نباش که یکدفعه ببینی بیشتر از همه داری وقت می‌گذاری و حجم کارت فرساینده شده. اجازه نده فروتنی تو باعث رنجت بشه.

۶. هیچ‌کس فروتن به دنیا نمیاد، این رفتار اکتسابیه

هیچ‌کس فروتن به دنیا نمیاد. فروتنی خصلتیه که به ما یاد می‌دن. خصوصیتی در جهت جا افتادن در جامعه و عادی بودن. با این حال اگر در زندگی دنبال موفقیتی، نمی‌تونی عادی باشی. در هر شبانه‌روز تو احتمالا ۱۰ تا ۱۲ ساعت باید کار کنی. غرور داشتن در کار خیلی مهمه، چون نصف وقت شبانه‌روزت رو داری پای اون کار خرج می‌کنی.

۷. ممکنه به چشم یه دنباله‌رو ببیننت

فروتنی بیش از حد ممکنه باعث شه تو مناسب رهبری کاری دیده نشی. رهبران کارآمد فقط تصمیم‌های سخت و رنجاننده نمی‌گیرن، بلکه باید آمادگی پذیرش مسئولیت تمام عواقب اون تصمیم‌ها رو هم داشته باشن. اگر در کارت زیادی فروتن باشی، ممکنه دیگران حس کنن که تو آمادگی چنین فشاری رو نداری.

۸. فروتنی به سطح درآمدت لطمه می‌زنه

مذاکره هنریه که در اون جایی برای فروتنی نیست. تو می‌دونی که چقدر ارزش داری و نباید از اینکه دستمزدی همتای ارزشت رو طلب کنی بترسی. من در حرفهٔ خودم آدم‌های زیادی رو دیده‌ام که از سر فروتنی دستمزد پایین‌تری رو پذیرفتن. فقط به این خاطر که می‌ترسیدن یا زشت می‌دونستن که دستمزدی رو طلب کنن که واقعا حقشون بوده. اگر فقط با سلاح فروتنی و اعتماد به نفس زیاد به سر میز مذاکره بری بعیده چیزی که حقته رو به دست بیاری.

هدف این حرف‌ها این نبود که اهمیت فروتنی رو زیر سوال ببرم. در جای درستش، فروتنی ابزار قدرتمندیه. من اعتقاد دارم که غرور و فروتنی مکمل همدیگه هستن، مثل فلسفهٔ چینی یین و یانگ. باید در غرورت کمی فروتن باشی، و در عین حال در فروتنی خودت غرور داشته باشی.

منبع: LifeHack