خواب بهتر به کمک گوشی هوشمند

خواب بهتر به کمک گوشی هوشمند

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۲ دقیقه
 

 

خواب بهتر به کمک گوشی هوشمند

خیلی از ما امروز از همان گوشی هوشمندمان به عنوان زنگ بیدارباش صبح استفاده می‌کنیم، که قطعا نسبت به ساعت‌های معمولی انعطاف خیلی بیشتری هم دارد. ولی برنامه‌هایی برای گوشی و تبلت هستند که با اضافه کردن چند قابلیت به زنگ معمولی، می‌توانند به خواب بهتر ما خیلی کمک کنند.

همهٔ ما در طول شب معمولا سه تا پنج چرخهٔ خواب داریم که هرکدام در حدود یک ساعت و نیم یا کمی بیشتر طول می‌کشد و در هرکدام چهار سطح خواب را می‌گذرانیم. این چهار سطح از خواب سبک شروع می‌شود و به خواب سنگین می‌رسد و بعد به مرحله‌ای که در آن رویا می‌بینیم و راحت‌تر بیدار می‌شویم.

اگر در مرحله‌ٔ خواب سنگین بیدار شویم، تا مدتی گیج و منگ خواهیم بود و چرخه‌ای که در میانه‌اش بیدار شده‌ایم هم عملا هدر رفته است. دو برنامه‌ای که در زیر معرفی می‌کنیم با تحلیل خواب ما سعی می‌کنند این مشکل را برطرف کنند.

Sleep Better App, اپ یا برنامه اسلیپ بتر برای خواب بهتر

Sleep Better نام برنامه‌ای است که با ترکیب زنگ ساعت معمولی با تحلیل خواب، کمک می‌کند روند خوابمان را بهتر بشناسیم و بتوانیم خواب بهتری را تجربه کنیم.

کافی است گوشی را روی تخت بگذاریم و اسلیپ بتر را باز کنیم. برنامه در طول شب به کمک حسگرهای حرکت گوشی، حرکات ما در حین خواب را ثبت می‌کند تا تشخیص بدهد در چه ساعتی در چه مرحله‌ای از خوابمان بوده‌ایم و کیفیت خوابمان چقدر بوده است.

همین‌طور می‌توانیم با دادن اطلاعات اضافی به برنامه در کارش کمک کنیم، مثل مقدار کافئینی که در طول روز خورده‌ایم یا اینکه چقدر ورزش کرده‌ایم. برنامه کمک می‌کند بفهمیم چه عادت‌های روزانه‌ای برای ما خواب بهتری می‌آورد.

صبح هنگام هم برنامه سعی می‌کند در بهترین زمانی که خواب ما سبک‌تر است با انواع زنگ‌های آرام و با کمترین اضطراب ما را بیدار کند تا خواب خوب و مفیدی داشته باشیم.

این برنامه را برای سیستم‌عامل iOS از اینجا و برای اندروید از اینجا می‌توانید دریافت کنید.

Sleep Time App برنامه یا اپ اسلیپ تایم برای خواب بهتر

Sleep Time Smart Alarm Clock هم برنامهٔ سادهٔ دیگری است که در طول شب حرکات ما را ثبت می‌کند و صبح هنگام هم مثل برنامهٔ قبلی سعی می‌کند در محدودهٔ زمانی که تعیین کرده‌ایم در بهترین موقع ما را بیدار کند. صدای زنگ آرامی دارد و نمودارهای ساده و خوبی هم از وضعیت خواب ما به دست می‌دهد.

این برنامه را برای اندروید می‌توانید از اینجا و برای iOS هم می‌توانید از اینجا دریافت کنید.

۸ چیزی که آدم‌های موفق برای رسیدن به موفقیت از آن می‌گذرند

۸ چیزی که آدم‌های موفق برای رسیدن به موفقیت از آن می‌گذرند

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۵ دقیقه

 

۸ چیزی که آدم‌های موفق برای رسیدن به موفقیت از آن می‌گذرند

چهار سال پیش من یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌ام را می‌گذراندم. بچه‌ی سومم تازه به دنیا آمده بود. تا شبی ۶ بار باید به او شیر می‌دادم. همسرم هم در شیفت شب کار می‌کرد. و در کنار همه‌ی اینها تلاش می کردم کار نویسندگی را به جایی برسانم. خیلی وقت‌ها با یک دست دخترم را شیر می‌دادم و با دست دیگر تایپ می‌کردم. چندین ماه متوالی خواب منظم و خوبی نداشتم و در عین حال دو بچه‌ی دیگرم را هم باید سر وقت به مدرسه می‌رساندم. من برای دنبال کردن رویایم از خیلی چیزها گذشتم. و همه‌ی آنها در آخر جواب این چشمپوشی را داد. اگر این کار را نکرده بودم، امروز در کار نویسندگی به جایی که هستم نرسیده بودم.

برای آنکه در زندگی به آن چیزی که می‌خواهیم برسیم، باید از بعضی چیزها بگذریم. در اینجا ۸ چیزی که آدم‌های موفق برای رسیدن به موفقیت قربانی می‌کنند را آورده‌ام.

۱. زمان

خیلی وقت‌ها از من می‌پرسند که چطور می‌توانم هم برای سه بچه‌ی کوچک مادری کنم و هم به کار و مطالعه‌ام برسم. اغلب به شوخی جواب می‌دهم «قهوه، قهوه، قهوه.» اما در واقع، رمز کار در استفاده‌ی درست از زمان است. واقعیت این است که کارهای زیادی هست که در روز باید انجام داد – مساله این نیست که آیا وقت کافی داریم یا نه، مساله این است که چطور از وقتمان استفاده می‌کنیم. شبانه‌روز برای همه‌ی ما ۲۴ ساعت است و همه‌ی ما فرصت کاملی داریم که از وقتمان هوشمندانه استفاده کنیم. موقعی که از وقت چیزی می‌زنیم، یعنی داریم کار خاصی را به کار دیگری اولویت می‌دهیم. این کار و تمام کارهای دیگری که انجام می‌دهیم، کلید موفقیت ما هستند.

من هر روز فهرستی از کارهای روزانه‌ام می‌نویسم و به آن می‌چسبم. مهلت‌های خودم را تعیین می‌کنم. تمام تلاشم را می‌کنم که کاری را عقب نیاندازم. ولی اگر هم چنین کردم، خودم را به خاطرش اذیت نمی‌کنم. سرزنش خودتان و این فکر که «ای کاش وقت بیشتری داشتم،» همان زمانی که دارید را هم از شما می‌گیرد! به جایش با خودتان بگویید «من فقط ۲۰ دقیقه برای انجام کارم وقت دارم.» یا حتی مثبت‌تر فکر کنید، «من ۲۰ دقیقه برای انجام کارم وقت دارم. اگر از این وقت هوشمندانه استفاده کنم، ۲۰ دقیقه به تمام کردنش نزدیکتر شده‌ام.» اگر از وقتمان درست استفاده نکنیم تا به هدف‌های کوچکمان برسم، آن‌وقت هیچ وقت به هدف‌های بزرگتری که بیشترین اهمیت را برای ما دارند نمی‌رسیم.

۲. ثبات

خانواده‌ی من همیشه فقط به یک منبع درآمد اصلی متکی بوده. اگرچه من از نویسندگی پول درمی‌آورم، ولی این کار آن ثبات لازمی که یک حقوق ماهانه‌ی دوم فراهم می‌کند را به ما نمی‌دهد. برای اینکه من به دنبال رویایم بروم، ما این ثبات را قربانی کردیم و خودمان را در معرض وقایع پیش‌بینی‌ناپذیر قرار دادیم. بعضی هفته‌ها ما بیشتر از باقی اوقات درمی‌آوریم. گاهی اوقات من هیچ مطلبی برای نوشتن ندارم و گاهی اوقات باید روزی چند مطلب بنویسم.

روش ایده‌آلی برای زندگی نیست، اما این چیزی است که برای پیش بردن کار نویسندگی‌ام باید قربانی می‌کردم. آدم‌های موفق باید با بی‌ثباتی کنار بیایند، چه مالی و چه غیر مالی؛ و زندگی آنها همیشه پر از فراز و نشیب است. اما خبر خوب اینکه اگرچه گاهی قطار زندگی در این فراز و نشیب‌ها پایین می‌رود ولی بعدش دوباره بالا می‌آید. اگر حاضر نباشیم از ثبات بگذریم، این فرصت که زندگی‌مان را بهتر کنیم از دست می‌دهیم.

۳. زندگی شخصی

من تقریبا ۷ سال است که ازدواج کرده‌ام و خوشبختم، ولی مشکلات خودمان را هم داشته‌ایم. مواقعی پیش می‌آید که مجبورم از وقتی که باید با همسرم بگذرانم بزنم تا بتوانم مطلبی را به موقع تمام کنم. مواقعی پیش می‌آید که مجبور می‌شوم قرارِ بیرون بردن بچه‌ها با یک مادر دیگر را عقب بیاندازم. وقتی مصمم باشیم که موفق شویم، مجبوریم تغییراتی در زندگی شخصی‌مان– در دوستی‌ها و روابطمان بدهیم. مساله این نیست که به عزیزانمان کم‌توجهی کنیم، بلکه باید به شکلی در کنار زندگی شخصی به کارمان هم برسیم.

هرکدام از ما مسئولیت‌های خودش را دارد و گاهی چاره‌ای نیست که از وقتمان با آدم‌های دیگر بزنیم. اگر یاد نگیریم به دعوت به بیرون رفتن با دوستان «نه» بگوییم تا به کار و درسمان برسیم، این خود ما هستیم که ضرر می‌کنیم. اینها لحظاتی از زندگی هستند که باید هم به نیازهای خودمان فکر کنیم و هم به احساسات عزیزانمان توجه داشته باشیم، و امیدوار باشیم که درک کنند که این کار به نفع همه‌ی ما است.

۴. خواب

بعضی شب‌ها تصمیم می‌گیرم کمی وسط نوشتن استراحت کنم و روی مبل می‌خوابم. با آنکه خیلی دوست دارم به تختخواب بروم و در آغوش همسرم بخوابم، ولی به خاطر کارم مجبورم. و در ضمن می‌دانم که اوضاع همیشه اینطوری نمی‌ماند. وقتی که واقعا حس می‌کنم لازم دارم، یک چرت کوتاه می‌زنم و خیلی سرحال‌تر بیدار می‌شوم. دیروقت شب است، همه خوابیده‌اند و من پر از انرژی‌ام. بعضی شب‌ها واقعا به خودم فشار می‌آورم ولی همیشه سعی می‌کنم شبی ۶ ساعت بخوابم. و وقت‌هایی که نمی‌توانم، شب دیگری جبرانش می‌کنم.

گاهی اوقات هر چقدر هم روز مفیدی داشته باشی باز هم ممکن است لازم باشد چند ساعتی در آخر شب بیشتر وقت بگذاری. بدون آن ساعت‌های آرام و ساکت اضافی، شاید اصلا نشود هیچ کاری را به جایی رساند. برای کسانی که می‌خواهند به موفقیت برسند، احساس رضایتی که از به انجام رساندن وظایفشان می‌گیرند همیشه به این کم‌خوابی‌ها می‌ارزد.

۵. سلامتی

واقعیت آن است که وقتی مصمم باشیم به اهدافمان دست پیدا کنیم، ممکن است کم‌کم به بدن و ذهنمان بی‌توجهی کنیم. خوراکمان ناسالم‌تر می‌شود، کمتر ورزش می‌کنیم یا حتی اصلا نمی‌کنیم، و حتی شاید سلامت روحی و روانی‌مان را هم به خطر بیاندازیم. شاید کارِ خیلی خوبی نباشد، ولی کسانی که مصمم هستند موفق شوند می‌دانند که این راه‌حلی موقتی است.

شاید نتوانیم به سلامت جسمی، روحی و روانی‌مان خیلی توجه کنیم ولی باید حواسمان باشد که بیش از توان بدنمان از آن کار نکشیم. آدم‌های موفق برای بهبود بخشی از زندگی‌شان از بخشی دیگر چشمپوشی می‌کنند. اما این کار را فقط مدت محدودی می‌شود ادامه داد. دیر یا زود باید به یک زندگی سالم‌تر بازگشت، وگرنه در آینده پشیمانی با خود به همراه می‌آورد.

۶. اوقات آرامش

زندگی من الان خیلی پرمشغله است. اغلب اوقات با عجله مشغولم تا به همه‌ی کارهایم برسم. من و همسرم قصد داریم به خانه‌ی بزرگتری برویم. می‌خواهیم بچه‌هایمان جای بیشتری برای بازی داشته باشند، اتاق بزرگتری داشته باشند تا بتوانند دوستانشان را به خانه بیاورند، خانه‌ی راحت‌تری برای بزرگ شدن داشته باشند. برای همین است که زندگی من الان اینقدر پرمشغله است.

من از خانه کار می‌کنم تا به درآمد خانواده کمک کنم. از خانه درس می‌خوانم تا وقتی که بچه‌ها سال آینده به مدرسه رفتند مهارت‌های لازم را داشته باشم که بتوانم دنبال شغل خوبی بگردم. همیشه یادم هست که باید قدر لحظه‌ها را دانست، ولی می‌دانم که باید برای آینده هم برنامه‌ریزی کنم. آدم‌های موفق می‌دانند که این پرمشغلگی تا ابد دوام نمی‌آورد.

۷. روان

بعضی‌ها روزها فشار و خستگی و پرکاری بیشتری را تحمل می‌کنم. حتی بعضی روزها از خودم می‌پرسم اصلا شرایطی که دارم ارزشش را دارد؟ ولی می‌دانم که دارد. سخت کار کردن برای رسیدن به هدف‌های بزرگ زندگی هیچ‌وقت قرار نیست آسان باشد. این هدف‌ها و جاه‌طلبی‌ها برای آینده است که ما را به چالش می‌کشد و امتحان می‌کند، و کمک‌مان می‌کند بفهمیم واقعا چقدر این چیزها را می‌خواهیم.

شاید خانواده و دوستانتان شما را دیوانه بدانند که اینقدر کار می‌کنید. اما آدم باید کاری را بکند که برایش لازم است. یادتان نرود که وقتی که واقعا لازم دارید، کمی از فشار کار مرخصی بگیرید و استراحت کنید، و برای خودتان وقت بگذارید. اما این را بدانید در همان لحظات دیوانگی است که به آن چیزی که واقعا می‌خواهید نزدیکتر می‌شوید.

۸. هوس‌های آنی

هرکدام از ما الان ممکن است خیلی چیزها بخواهیم. چیزهایی که ما را ترغیب می‌کنند کارهایی را عقب بیاندازیم که نباید. شاید بخواهیم کار ساده‌ای در حد چک کردن فیسبوک انجام دهیم. شاید بخواهیم کار بزرگتری در حد خریدن ماشین انجام دهیم. اما سوال مهم این است که چه چیزی از همه مهمتر است؟ ما مجبوریم بین خواسته‌های آنی و نیازهای واقعی که رویاهای ما را به پیش می‌برد انتخاب کنیم.

واقعیت این است که اشکالی ندارد چنین هوس‌ها و خواسته‌هایی داشته باشیم، وسوسه‌ی اینکه «گزینه‌ی راحت‌تر» را انتخاب کنیم و خودمان را به زحمت نیاندازیم. کاملا طبیعی است. ولی وقتی چیزی که الان و در این لحظه می‌خواهیم را قربانی کنیم، می‌توانیم وقت و انرژی لازم برای کار مهم‌تری را پیدا کنیم. چیزی که ما را یک قدم به اهداف واقعی‌مان نزدیک‌تر کند. چیزی که واقعا می‌خواهیم، نه چیزی که الان دلمان خواسته است.

شاید اصلا نخواهیم از وقت و ثبات و زندگی شخصی و خواب و سلامتی و آرامش و روانمان اینقدر مایه بگذاریم. شاید برایمان خیلی سخت باشد. ولی این را همین جا بگویم که من از تک تک این چیزها در جایی از این مسیر زده‌ام. اگر راه ساده‌تر را رفته بودم، از وبلاگ‌نویس شخصی تبدیل به نویسنده/نگارنده‌ی آزاد نمی‌شدم. اگر این گذشت‌ها را نکرده بودم خودم به عنوان یک آدم هم کمتر رشد می‌کردم.

اگر می‌خواهید موفق باشید و به آن چیزهایی که واقعا در زندگی می‌خواهید برسید، باید از بعضی چیزها بگذرید. اما وقتی به قله‌ی این کوه برسید، خوشحال خواهید شد که هیچ‌وقت تسلیم سختی‌های مسیر نشدید.

منبع (+)

هوش همه چیز نیست!

هوش همه چیز نیست!

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۲ دقیقه

 

هوش همه چیز نیست!

هوش باعث نمی‌شه آدم هوشمندانه عمل کنه. اگر اینطور بود، در دنیا کلی برنده‌ی نوبل میلیاردر با هیکل ورزشکاری داشتیم.

گرچه ما هوش رو ستایش می‌کنیم ولی هوش نعمت نسبتا محدودیه. درسته، با هوش می‌شه سریعتر یاد گرفت و مفاهیم پیچیده‌تری رو درک کرد. ولی تضمینی برای خوشبختی یا موفقیت در زندگی نیست.

البته شکی نیست که مفیده. آدم‌های باهوش معمولا تحصیلات بهتری دارن، و شغل‌های بهتری می‌گیرن که فرصت‌های بزرگتری پیش پاشون قرار می‌ده. اما نبوغ لازمه‌ی موفقیت نیست، حتی شاید که یک مانع باشه.

مهمتر از باهوش بودن، باهوش عمل کردنه. می‌تونیم اسمش رو بگذاریم «هوش فعال».

یک آدم خیلی باهوش شاید تکلیف درسی‌اش رو در نیم ساعت انجام بده. یک آدم دیگه با هوش فعال، کارش رو زودتر شروع می‌کنه، بیشتر وقت می‌گذاره، ولی در یک روز تعطیل انجامش می‌ده. هر دو دانش‌آموز نمره‌ی قبولی می‌گیرن.

شاید کسی که هوش بیشتری داره خوش‌اقبال‌تر به نظر بیاد، ولی سرسری و بدون زحمت طی کردن زندگی هم مشکلات خودش رو درست می‌کنه. کسی که هوش فعال داره، مهارت ارزشمندتری به دست میاره: اینکه چطور کار هوشمندانه‌تر رو تشخیص بده و با پشتکار انجامش بده، حتی وقتی که شاید دلش نخواد.

این عادت راحتی نیست، ولی هرکسی می‌تونه اون رو یاد بگیره. البته یه آدم خیلی با هوش هم اگر دلش بخواد می‌تونه همین کار رو بکنه. ولی معمولا فقط کسی به این توانایی می‌رسه که انگیزه خیلی بالایی داره، نه کسی که طوری بزرگ شده که حس می‌کنه به لطف برنده شدن در قرعه‌کشی ژن، از همین حالا موفقه.

باهوش‌ترین آدم دنیا می‌تونه یه سری کارهای حیرت‌آور انجام بده. ولی کسی که بتونه همیشه کاری که تصمیم می‌گیره رو انجام بده، آدمیه که می‌تونه دنیا رو تکون بده.

بیشتر بدانید: ۸ چیزی که آدم‌های موفق برای رسیدن به موفقیت از آن می‌گذرند

منبع(+)

رسیدن به موفقیت و رضایت خارق‌العاده

رسیدن به موفقیت و رضایت خارق‌العاده

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۳ دقیقه

 

رسیدن به موفقیت و رضایت خارق‌العاده

با کار سخت موفق نمی‌شوید. اگر اینطور بود، سربازها امروز بنز و بی‌ام‌و سوار می‌شدن و معلم‌ها توی بشقاب طلا غذا می‌خوردن.

استعداد هم این کار رو نمی‌کنه، وگرنه هر کسی که کنار خیابون ساز می‌زنه باید یه قرارداد ضبط آلبوم می‌گرفت، و بعضی از این خواننده‌های امروز رو هم هیچکس نمی‌شناخت.

من اونقدر خوش‌اقبال بوده‌ام که در زندگیم تا اینجا به خوشبختی و موفقیت زیادی رسیده‌م، و اینجا خیلی کوتاه کمی از افکارم درباره‌ی این موضوع رو براتون می‌گم.

سه چیزی که نباید ازشون کوتاه اومد

آدم از شغلش سه چیز می‌تونه بخواد:

  • کاری که توش خوب باشه
  • کاری که دوست داشته باشه
  • کاری که براش پول خوبی بگیره

موفقیت خارق‌العاده، مال آدم‌هاییه که به کمتر از هر سه شرط رضایت نمی‌دن.

گفتنش کار ساده‌ایه و انجامش فوق‌العاده سخت. بیشتر مردم یکی رو جا می‌اندازن:

کاری که دوست نداری

دستمزد خوبی می‌گیری، اما خوشحال نیستی. شغلت مثل یه بار روی دوشت هست که مجبوری بکشی، و رویاهات محو و کمرنگ می‌شن، و نیاز به  اینکه گلیم‌ت رو از آب دربیاری، گرفتارت کرده. درآمدت رو صرف رسیدن به احساس خوشبختی می‌کنی.

کاری که بازده خوبی برات نداره

احساس هدر رفتن می‌کنی، که قدر تو رو نمی‌دونن، و کشف نشدی. آدم‌هایی دور و برت می‌بینی که با استعداد کمتر از تو موفقت‌ترن، و این سرخورده‌ات می‌کنه. زندگی عادلانه نیست، و از انتظار برای اینکه کسی بیاد و نجاتت بده خسته‌ای.

کاری که توش خوب نیستی

نومیدانه می‌خوای که در کارت موفق باشی، ولی انگار به پای دیگران نمی‌رسی. دائما حس بی‌کفایتی و ناامیدی در تو بیشتر می‌شه.

حالا تصور کن اگر از ایده‌آلت کوتاه نیای چه اتفاقی می‌افته.

چون کارت رو دوست داری، خوشبختیت ذاتیه: کارت تو رو خوشحال می‌کنه. شاید این حرف شبیه خزعبلات سبک و فریبنده‌ای باشه که این سال‌ها مد شده، اما خرسندی بزرگترین چیزیه که جاش توی شغل بیشتر آدم‌های امروز خالیه. آیا شکی هست که استیو جابز عاشق کارش بود – حتی قبل از اینکه ازش به ثروت برسه؟ آیا موسیقی‌دان موفقی هست که عاشق موسیقی نباشه؟ یا نویسنده‌ی بزرگی که از نوشتن متنفر باشه؟

اگر فکر می‌کنی از موفقیت به خوشبختی می‌رسی، قضیه رو سروته گرفتی.

آدم‌ها برای زحمت و جان کندن پاداش خوبی نمی‌گیرن. بیشترین پاداش مال اونهاییه که ترکیبی از خلاقیت، تیز بودن و بی‌مانندی دارن. اگر از شغلت بدت میاد، در رسیدن به تمام این خصوصیت‌ها مشکل پیدا می‌کنی؛ و قطعا به اون چیزی که می‌تونی باشی، نزدیک نمی‌شی.

مهارت هم البته خیلی مهمه، اما برای رسیدن به اون پاداش باید ترکیب درست و کمیابی از مهارت داشته باشی – و بیشتر وقت‌ها برای رسیدن به این موقعیت، باید خیلی از دایره‌ی آسایشت فاصله بگیری.

فرض کن یه خواننده‌ی خیلی خوبی. به خودی خود، دنیا به تو احتیاجی نداره: خواننده‌های خوب و بیکار توی دنیا خیلی زیادن. برای موفقیت، باید جالب توجه و شناخته شده بشی؛ حالا شاید از طریق ویدیوهای نبوغ‌آمیز، یا یه داستان تکون‌دهنده، یا حتی از طریق ارتباط با یه آدم مشهور. اگر از پس این کار بر نمیای، بهتره تو پیدا کردن آدم‌هایی مهارت پیدا کنی که از این کارها بلدن.

تجربه‌ی شخصی من این بوده که تنها راه برای اینکه واقعا خودت رو به جایی برسونی، به رضایت برسی، اینه که یه چیز خیلی سخت رو تمرین کنی: صداقت کامل.

درک کنید که مغز ما – خیلی غریزی – اونقدرها دوست نداره درباره‌ی این چیزها فکر کنه، و ترجیح می‌ده یک گوشه بنشینه و گوش‌هاش رو با دست بگیره و آواز بخونه تا نشنوه چی بهش می‌گیم، تا اینکه دیگه خسته بشیم.

اگر واقعا با خودت صادق باشی، اون وقت می‌تونی دو چیزی رو درک کنی که شاید تنها چیزهای مهم باشن: الان کجا هستی، وچه باید کرد. سختی و ناراحتی اولی در اینه که به غرور و نفس آدم لطمه می‌زنه؛ و دومی در این که تقریبا همیشه باید یه چیزی که خیلی دوست داری رو فدای اون کنی. اما این هم مثل زمانیه که مدت زیادی در یک دوستی بد موندی، و باید با خودت صادق باشی تا بتونی تمومش کنی و ازش بگذری: اگر با واقعیت روبرو نشی، هیچ چیز تغییر نمی‌کنه. من مجبور شدم برای خلق یه چیز بهتر، قید کسب‌وکاری که ۱۰ سال براش زحمت کشیده بودم رو بزنم، و الان تنها حسرت من اینه که ای کاش اون زمان جراتش رو داشتم که زودتر این کار رو بکنم.

رضایت شخصی، یه هدف واقعا شخصیه، اما نسبتا ساده است: هر کسی دوست داره تا مرز توانایی بالقوه‌اش رشد کنه. آیا تو به مرز خودت رسیدی؟

منبع(+)

فرار از دایره راحتی

فرار از دایره راحتی

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۷ دقیقه

 

فرار از دایره راحتی

حتما از این جمله‌های انگیزه‌بخش زیاد دیدی که می‌گه پا شو و یه کار عجیبی بکن – کاری که معمولا نمی‌کنی – اما واقعیت اینه که شکستن روزمرگی کار پرزحمتیه.

در واقع پژوهش‌های علمی زیادی در این‌باره وجود داره که چرا بیرون زدن از دایرهٔ راحتی اینقدر برای ما سخته، و چرا خوبه که این کار رو بکنیم. با کمی درک بهتر و چند تغییر کوچک، می‌شه از دایرهٔ راحتی خارج شد و کارهای بزرگ کرد.

خیلی مهمه که آدم مرزهای دایرهٔ راحتیش رو دورتر ببره، و وقتی که آدم این کار رو بکنه، اتفاق بزرگیه. اما «دایرهٔ راحتی» دقیقا چیه؟ چرا ما با روزمرگی راحتیم، اما وقتی با چیزهای جدید و جالب برخورد می‌کنیم خیلی سریع معذب می‌شیم؟ و در آخر، بیرون زدن از دایرهٔ راحتی برای ما چه نفعی داره، و چطور این کار رو بکنیم؟ لیست بلندی شد، ولی جواب دادن به این سوال‌ها کار سختی نیست.

شناختن «دایرهٔ راحتی» و چرا ترک کردن اون سخته

 

ساده بگم، دایرهٔ راحتی یک فضای رفتاریه که توی اون فعالیت‌ها و رفتارهای آدم وارد یک روزمرگی و الگویی می‌شه که از ریسک و فشار و اضطراب کم می‌کنه. وضعیتی که به آدم امنیت روانی می‌ده. نفعش برای آدم مشخصه: رضایت مستمر، اضطراب کم، و کاهش فشار.

مفهوم دایره راحتی از یک آزمایش کلاسیک روانشناسی در اومده. در ۱۹۰۸ دو روانشناس به نام رابرت یرکس و جان دادسونتوضیح دادن که شرایط راحتی نسبی، یک سطح عملکرد با ثبات ایجاد می‌کنه. اما برای به اوج رسوندن عملکرد، باید در وضعیتاضطراب نسبی باشیم – موقعیتی که سطح فشار کمی بالاتر از اندازه عادی باشه. به این موقعیت، فضای «اضطراب بهینه» می‌گن که درست از بیرون دایرهٔ راحتی ما شروع می‌شه. البته اگر اضطراب بالا بره، استرس ما بیشتر از اون می‌شه که بتونیم خروجی خوبی داشته باشیم و در نتیجه عملکرد آدم افت می‌کنه.

مفهوم اضطراب بهینه اصلا چیز جدیدی نیست. هرکسی که به خودش فشار آورده باشه تا کاری رو به انجام برسونه یا به جایی برسه، می‌دونه که وقتی به خودت فشار بیاری به نتایج درخشانی می‌رسی. با این حال زیاد فشار آوردن هم نتیجه منفی به بار میاره، و سختی دادن به خودت اساسا کار جالبی نیست. ما ذاتا تمایل داریم که به وضعیت راحتی و اضطراب خنثی برگردیم. مشخصه که چرا برامون سخته مغزمون رو از دایره راحتیش بیرون کنیم.

با این حال، دایرهٔ راحتی نه خوبه و نه بد. یه وضعیت طبیعیه که بیشتر مردم به اون تمایل دارن. ترک کردنش اضطراب و ریسک به همراه میاره، که ممکنه نتایج مثبت یا منفی داشته باشه (که تا چند لحظه دیگه درباره‌اش صحبت می‌کنم)، اما دایره راحتی رو نباید یه چیز منفی در نظر بگیری که مانع پیشرفت تو می‌شه.

وقتی از دایره فرار کنی و چیزهای جدید امتحان کنی چه چیزی به دست میاری

فرار از دایره راحتی

اضطراب بهینه جاییه که عملکرد و بهره‌وری روانی آدم به اوج خودش می‌رسه. ولی باز هم «بهبود عملکرد» و «افزایش بهره‌وری»، بیشتر بوی «کار اضافه» می‌ده. وقتی که حاضر باشی از دایرهٔ راحتی‌ات خارج بشی واقعا چه چیزی به دست میاری؟

  • مفیدتر خواهی بود. راحتی بهره‌وری رو می‌کشه چون بدون حس بی‌قراری ناشی از انتظارات و موعد تحویل، ما نیرو و انگیزه‌مون رو برای بیشتر کار کردن و یاد گرفتن چیزهای جدید از دست می‌دیم. و گرفتار «تلهٔ کار» هم می‌شیم، یعنی ادای «پرکار» بودن رو درمیاریم تا بتونیم توی دایرهٔ راحتی‌مون بمونیم و از انجام کارهای جدید طفره بریم. باز کردن مرزهای شخصی‌ت کمک می‌کند تا زودتر به حرکت دربیای، بیشتر انجام بدی، و راه‌های هوشمندانه‌تری برای کار کردن پیدا کنی.
  • راحت‌تر با تغییرات جدید و نامنتظره کنار میای. برین براون استاد و پژوهشگر دانشگاه هوستون می‌گه که یکی از بدترین کارهایی که می‌تونیم بکنیم اینه که وانمود کنیم ترس و دودلی در کار نیست. اما با خطر کردن به شکل کنترل شده و به چالش کشیدن خودت برای انجام کارهایی که معمولا نمی‌کنی، می‌تونی بخشی از اون دودلی رو در یک محیط کنترل‌شده و قابل مدیریت تجربه کنی. وقتی یاد بگیری که هر وقت خواستی بتونی بیرون از دایرهٔ راحتی‌ات زندگی کنی، برای تغییرات بزرگتری که در زندگی‌ت پیش میاد هم آماده‌تر می‌شی.
  • در آینده هم جابجا کردن مرزهات برات راحت‌تر می‌شه. وقتی که شروع کنی پا از دایرهٔ راحتی‌ات بیرون بگذاری به مرور این کار برات آسون‌تر می‌شه. کم کم به اون وضعیت اضطراب بهینه عادت می‌کنی. «بی‌قراری کارآمد» برات عادی‌تر می‌شه، و می‌تونی بیشتر به خودت فشار بیاری بدون اونکه عملکردت به سمت افت بره. در انتها، می‌بینی که هر چه خودت رو به چالش می‌کشی، دایرهٔ راحتی‌ات با اون هماهنگ می‌شه و با تکرار، چیزهایی که قبلا برات سخت و اضطراب‌آور بود، آسون‌تر می‌شه.
  • ایده دادن و به کار گرفتن خلاقیتت برات راحت‌تر می‌شه. این البته نفع ملموسی نیست، اما تقریبا همه می‌دونن که رفتن به دنبال تجربه‌های جدید، یاد گرفتن مهارت‌های جدید، و در باز کردن به روی ایده‌های جدید برای آدم الهام‌بخشه و به شکلی ما رو پرورش می‌ده که کمتر چیزی مثل اون می‌تونه. امتحان کردن چیزهای جدید باعث می‌شه روی تصورات قدیمی‌مون فکر کنیم و ببینیم کجاش با دانش جدیدمون همخوانی نداره، و به این به ما کمک می‌کنه بیشتر یاد بگیریم و سعی نکنیم فقط اطلاعاتی رو پیدا کنیم که تاییدی بر تصورات خودمون باشه. حتی در کوتاه‌مدت، یک تجربهٔ معذب مثبت هم به ما کمک می‌کنه ایده‌پردازی کنیم، مشکلات قدیمی رو به چشم جدیدی ببینیم، و با نیروی تازه‌ای به مصاف چالش‌های پیش رو بریم.

نفع‌هایی که از پا بیرون گذاشتن از دایرهٔ راحتی می‌بری، بی‌دوام نیست. وقتی با یادگرفتن مهارت تازه، امتحان کردن غذاهای جدید، سفر به یک کشور جدید، و حتی مصاحبه برای شغل جدید خودت رو بالا می‌کشی، بالا می‌مونی. و افق دیدت رو هم گسترده‌تر می‌کنی.

چطور از دایرهٔ راحتی خارج بشی

 

بیرون از دایره راحتی می‌تونه جای خوبی باشد، تا وقتی که خیلی دور نشی. نباید یادت بره که بین اضطراب کنترل‌شده‌ای که از اون حرف می‌زنم و اضطراب واقعی که خیلی از مردم هر روز با اون درگیرن فرق هست. دایره راحتی هر آدمی هم فرق داره، و چیزی که برای تو محرک رشده، ممکن است برای یکی دیگه فلج‌کننده باشه. فراموش نکن که اضطراب بهینه می‌تونه تو رو به اوج برسونه، اما اضطراب شدید ممکنه تو رو زمین بزنه.

و این هم چند راه برای بیرون زدن از دایره راحتی (و به واسطهٔ اون، رشد کردن) بدون اونکه خیلی دور بری:

  • کارهای هر روزه رو به شکل متفاوتی انجام بده. از مسیر متفاوتی به سر کار برو. بدون بررسی اینترنتی به رستوران تازه‌ای برو. یک هفته یا یک ماه گیاهخواری کن. یه سیستم عامل متفاوت رو امتحان کن. در شیوه انجام کارهای هر روزه‌ات تغییری بده، حتی اگر تغییر کوچکی باشه. دیدگاه جدیدی که از هر تغییر به دست میاد رو دریاب، حتی اگر تجربه‌اش منفی بوده باشه. اگر همه چیز اون‌طور که می‌خواستی پیش نرفت، سرخورده نشو.
  • برای تصمیم گرفتن وقت بگذار. گاهی کافیه کمی از سرعتت کم کنی، تا معذب بشی – به ویژه اگر توی زندگی شخصی یا کارت به سرعت و تصمیم‌گیری فوری اهمیت می‌دن. آهسته‌تر برو، به روال کارها دقت کن، برای درک معنای چیزی که می‌بینی وقت بگذار، و بعد وارد عمل شو. گاهی حتی اصرار بر این حق که تصمیم آگاهانه بگیری هم ممکنه تو رو از دایره راحتی‌ات بیرون بفرسته. فکر کن، صرفا واکنش نده.
  • به خودت اعتماد کن و تصمیمات آنی بگیر. بله حرفم متناقض شد، اما دلیل داره. همون‌طور که آدم‌هایی هستن که فقط تصمیمات آنی می‌گیرن، دیگرانی هم هستن که تمایل دارن تمام جنبه‌های ممکن رو بارها و بارها بررسی کنن. گاهی باید یک تصمیم فوری و قاطع گرفت تا کارها به جریان بیافته. این کار باعث می‌شه پروژه‌های شخصی‌ت جون تازه‌ای بگیره و به تو یاد می‌ده به قضاوتت اعتماد کنی. همین‌طور به تو نشون می‌ده که تصمیمات فوری درست هم مثل تصمیمات فکرشده نتایج و عواقبی داره.
  • گام‌های کوچک بردار. خارج شدن از دایرهٔ راحتی آدم خیلی شجاعت می‌خواد. ولی چه آرام و با احتیاط پا بیرون بگذاری و چه جفت‌پا از دایره بیرون بپری، همون نفع رو برای تو داره، پس می‌تونی آروم شروع کنی. اگر اضطراب اجتماعی داری، فکر نکن که حتما باید شجاعتت رو جمع کنی و مستقیما در اولین دیدار از دختر مورد علاقه‌ات خواستگاری کنی، فقط برو و سلام کن و ببین چی می‌شه. ترس‌هات رو بشناس، و قدم به قدم با اونها روبرو شو.

راه‌های زیاد دیگری هم برای جابجا کردن مرزهای شخصی آدم وجود داره. می‌توانی یک زبان یا مهارت جدید یاد بگیری. یاد گرفتن زبان جدید فایده‌های مختلفی داره، و خیلی از اونها رو با یاد گرفتن مهارت تازه هم می‌شه به دست آورد. با آدم‌هایی که برات الهام‌بخش هستند ارتباط برقرار کن، یا در موسسه‌ای که هدف خوبی داره کار داوطلبانه انجام بده. سفر برو، چه در نزدیکی شهر خودت یا دور دنیا. اگر تمام زندگیت دنیا رو فقط از داخل کوچه خودت ببینی، خیلی چیزها رو از دست می‌دی. دیدن مکان‌های متفاوت و جدید شاید یکی از بهترین راه‌ها برای گسترده‌تر کردن دیدگاهته، و لازم هم نیست پرخرج یا سخت باشه. تجربه‌ای که به دست میاری شاید حیرت‌انگیز یا پشیمون‌کننده باشه، اما مهم نیست. مهم اینه که این کار رو بکنی، و خودت رو از قید محدودیت‌های ذهنی که مانع حرکتت شده رها کنی.

امتحان کردن چیزهای نو سخته. اگر نبود، خروج از دایرهٔ راحتی کار آسونی می‌شد و همه ما به‌طور مرتب این کار رو می‌کردیم. خیلی مهمه که درک کنیم عادت چطور شکل می‌گیره و چطور می‌تونیم اون رو بشکنیم تا خودمون رو از توی دایره راحتی بیرون بکشیم.

چرا مهمه هر از چندی به دایره راحتی‌ات برگردی

 

آدم نمی‌تونه تمام مدت بیرون از دایره راحتیش سر کنه. لازمه که هر از گاهی به درون دایره برگرده تا تجربه‌اش رو هضم کنه. اصلا نمی‌خوایم که چیزهای جدید و جالب خیلی زود برامون تبدیل به چیزهای عادی و کسل‌کننده بشه. به این پدیده سازگاری لذتی می‌گن، گرایش طبیعی ما آدم‌ها که جذب چیزهای تازه می‌شیم اما خیلی زود اون چیزهای عجیب برامون عادی می‌شه. به همین خاطر هست که الان ما بزرگترین مخزن دانش تاریخ بشر (یعنی اینترنت) رو زیر دستمون داریم ولی هنوز چنان حوصله‌مون سر می‌ره که تمام مدت به دنبال راه‌های ارتباطی سریع‌تر و جدیدتر هستیم. این گرایش از یه جهت نیرویی هست که ما رو به پیش می‌رونه، ولی از جهت دیگه مانع از درک نعمت‌های روزمره می‌شه.

با امتحان کردن چیزهای تازه ولی کوچکتر می‌شه با این حس جنگید. سفارش دادن غذای جدید در رستورانی که هر روز غذای تکراری می‌خوری، می‌تونه به اندازهٔ سفر به یه کشور جدید تازگی داشته باشه، و هر دوی اینها تو رو از دایره راحتی بیرون می‌بره. چالش‌هایی که برای خودت درست می‌کنی رو هم تنوع بده تا مرزهات روفقط در یک جهت بزرگتر نکرده باشی. اگر قبلا زبان‌های پایهٔ-لاتین یاد می‌گرفتی و حوصله‌ات سر رفته، به سراغ زبانی برو که ساختار کاملا متفاوتی داره، مثلا ژاپنی یا عربی. اگر برای ورزش و تمرین می‌دوی، به جای اونکه دورتر و بیشتر بدوی سعی کن از زمین‌های متفاوتی بگذری. هنوز هم کار سختیه، اما محیط‌های مختلفی رو تجربه می‌کنی.

آرام پیش برو، و از شکستن مرزهات یک عادت بساز

 

هدف از بیرون رفتن از دایره راحتی اینه که تجربیات جدیدی پیدا کنی و به شکل مدیریت‌شده به اون وضعیت اضطراب بهینه برسی، نه اینکه خودت رو اذیت کنی. کمی وقتی بگذار و به تجربیاتت فکر کن تا بتونی نتیجه‌اش رو پیدا کنی و اون رو در فعالیت‌های روزمره‌ات به کار ببند. بعد کار جدید و جالب دیگه‌ای انجام بده. و از این فرایند رو عادت خودت کن. هر هفته یا هر ماه چیز جدیدی رو امتحان کن.

و همین‌طور، خودت رو به تجربه‌های بزرگ و عظیم محدود نکن. شاید مدیتیشن هم به اندازهٔ بانجی‌جامپینگ بتونه تو رو از دایره‌ات خارج کنه. اگر یکی رو قبلا امتحان کردی، حالا اون یکی رو امتحان کن. هدف این نیست که معتاد به آدرنالین بشی – فقط قراره یاد بگیری که چه کارهایی می‌تونی انجام بدی. و این هم یه دلیل دیگه که چرا مهمه هر از چندی به وضعیت راحتی برگردی و استراحت کنی. فقط یادت نره که تا جای ممکن از این لحظات الهام‌بخش، خلاقانه، مفید، و کمی معذب بهره ببری.

سه حرف ساده برای جوان‌های بلندپرواز

سه حرف ساده برای جوان‌های بلندپرواز

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۳ دقیقه
 
 

 

سه حرف ساده برای جوان‌های بلندپرواز

 

من سه توصیه برای تو دارم که زندگیت رو عوض می‌کن: خلق کن، بزرگ فکر کن، و استقامت کن. سه دقیقه وقت داری؟

 

۱. خلق کن

خلق کردن یه راه مخفیه که بهت اجازه می‌ده هر کاری که دلت می‌خواد رو بکنی.

من چطور نویسنده شدم؟ نوشتم. چطور برنامه‌نویس شدم؟ برنامه‌نویسی کردم. چطور کارآفرین شدم؟ یه کسب‌وکار راه انداختم. هیچ‌وقت در هیچ‌کدوم از این کارها آموزش رسمی و حرفه‌ای ندیده بودم، ولی مهم نبود چون خودم اون مهارت رو به دست آوردم. تو هم می‌تونی. اگر چیزهای درست رو خلق کنی، نیازی به رزومه نداری. چیزهای قابل توجه خلق کن، تا بهت توجه کنن.

خلق کردن در عین حال یه راه خوب برای رشد خودته. نوشته‌هات، هنرت، یا شرکتت – همه این‌ها به ارزش تو اضافه می‌کنه و چیزهای خوبی که خلق می‌کنی به مرور در هم ادغام می‌شه و جمع می‌شه. این کار رو به چشم خرید سهام خودت در نظر بگیر.

بیشتر آدم‌ها دچار این اشتباه می‌شن که همیشه وقتشون رو با پول معامله می‌کنن، که بهش می‌گن «شغل». با این کار یک عمر توی این دام می‌افتی که برای درآوردن پول، از وقتت خرج کنی. اگر به جای ان کار وقتت رو روی خلق چیزهای با ارزش بذاری، اون چیزها ممکنه خودشون به جایی برسن و حتی وقتی که خوابی هم به جای تو کار کنن. هم شادتر خواهی بود و هم کنترل بیشتری روی زندگیت داری.

۲. بزرگ فکر کن

نکته‌ای که هیچکس دربارهٔ بلندپروازی بهت نمی‌گه، اینه که تقریبا همیشه موفق می‌شی.

البته معنی‌اش این نیست که راحت به چیزی که قصدش رو کردی می‌رسی، در واقع به ندرت چنین اتفاقی می‌افته. اما تقریبا هیچ‌وقت هم کامل شکست نمی‌خوری، و اون موفقیت‌هایی که به دست میاری تقریبا همیشه ارزش شکست‌های بین راه رو داره.

فرض کن قصد داری یه متن توی فیسبوک بنویسی. هر طور که در بیاد، نه چیز زیادی به دست میاری و نه از دست می‌دی. در عوض فرض کن قصد کنی یه رمان کامل بنویسی. احتمالش زیاده که نتونی تمومش کنی، یا پنج برابر چیزی که انتظار داشتی طول بکشه، یا چنان مزخرفی بنویسی که بیشتر از دو-سه تا از دوستات حاضر نشن بخوننش. اما در طول این راه تو از دایرهٔ راحتی خودت بیرون زدی و مهارت‌های خودت رو تمرین دادی، و رشد کردی. خیلی بیشتر از چیزی که بیشتر آدم‌ها در کل زندگی‌شون انجام می‌دن.

و اگر به این کار ادامه بدی، نهایتا یه جایی به جواب می‌رسی. و فقط یه موفقیت بزرگ کافیه که بارت رو بسته باشی.

۳. استقامت کن

اگر فکر می‌کنی دنیا منطقی یا عادلانه است، بیشتر زندگیت رو در غم و سرخوردگی می‌گذرونی.

راستش دنیا در عمل از یه منطقی پیروی می‌کنه، اما نه اون چیزی که توی فکر توست. سخت کار کردن کافی نیستباهوش بودن هم کافی نیست. اینکه یه چیزی رو خیلی بخوای هم کافی نیست. غریزه‌ات و تربیتت ممکنه بهت اینطور بگه، ولی اشتباهه.

بزرگترین مانعی که در تمام زندگیت بهش بر خواهی خورد، خودتی. تو می‌دونی چه کار کنی. می‌خوای که انجامش بدی. ولی باز هم ناتوان می‌مونی و نمی‌فهمی چرا.

وقتی چنین اتفاقی می‌افته، بیشتر آدم‌ها حالت دفاعی می‌گیرن و تقصیر رو گردن دنیا می‌اندازن: «رییس کورم زحمت‌های منو نمی‌بینه»، «وضع اقتصاد فاجعه است»، «دخترا خیلی سطحی‌ان». اگر تقصیر رو گردن این و اون بندازی چیزی جز انکار و ناراحتی نصیبت نمی‌شه. کاری که باید بکنی – تمام کاری که باید بکنی – اینه که به درون خودت نگاه کنی و بپرسی آیا چیزی هست که بشه جور دیگه‌ای انجامش داد؟ اگر مطئنی که حل مشکل از قدرت تو خارجه، پس رهاش کن و به راه دیگه‌ای برو.

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۳ دقیقه سه حرف ساده برای جوان‌های بلندپرواز  من سه توصیه برای تو دارم که زندگیت رو عوض می‌کن: خلق کن، بزرگ فکر کن، و استقامت کن. سه دقیقه وقت داری؟ ۱. خلق کن خلق کردن یه راه مخفیه که بهت اجازه می‌ده هر کاری که دلت می‌خواد رو بکنی.  من چطور نویسنده شدم؟ نوشتم. چطور برنامه‌نویس شدم؟ برنامه‌نویسی کردم. چطور کارآفرین شدم؟ یه کسب‌وکار راه انداختم. هیچ‌وقت در هیچ‌کدوم از این کارها آموزش رسمی و حرفه‌ای ندیده بودم، ولی مهم نبود چون خودم اون مهارت رو به دست آوردم. تو هم می‌تونی. اگر چیزهای درست رو خلق کنی، نیازی به رزومه نداری. چیزهای قابل توجه خلق کن، تا بهت توجه کنن.  خلق کردن در عین حال یه راه خوب برای رشد خودته. نوشته‌هات، هنرت، یا شرکتت – همه این‌ها به ارزش تو اضافه می‌کنه و چیزهای خوبی که خلق می‌کنی به مرور در هم ادغام می‌شه و جمع می‌شه. این کار رو به چشم خرید سهام خودت در نظر بگیر.  بیشتر آدم‌ها دچار این اشتباه می‌شن که همیشه وقتشون رو با پول معامله می‌کنن، که بهش می‌گن «شغل». با این کار یک عمر توی این دام می‌افتی که برای درآوردن پول، از وقتت خرج کنی. اگر به جای ان کار وقتت رو روی خلق چیزهای با ارزش بذاری، اون چیزها ممکنه خودشون به جایی برسن و حتی وقتی که خوابی هم به جای تو کار کنن. هم شادتر خواهی بود و هم کنترل بیشتری روی زندگیت داری.  ۲. بزرگ فکر کن نکته‌ای که هیچکس دربارهٔ بلندپروازی بهت نمی‌گه، اینه که تقریبا همیشه موفق می‌شی. البته معنی‌اش این نیست که راحت به چیزی که قصدش رو کردی می‌رسی، در واقع به ندرت چنین اتفاقی می‌افته. اما تقریبا هیچ‌وقت هم کامل شکست نمی‌خوری، و اون موفقیت‌هایی که به دست میاری تقریبا همیشه ارزش شکست‌های بین راه رو داره.  فرض کن قصد داری یه متن توی فیسبوک بنویسی. هر طور که در بیاد، نه چیز زیادی به دست میاری و نه از دست می‌دی. در عوض فرض کن قصد کنی یه رمان کامل بنویسی. احتمالش زیاده که نتونی تمومش کنی، یا پنج برابر چیزی که انتظار داشتی طول بکشه، یا چنان مزخرفی بنویسی که بیشتر از دو-سه تا از دوستات حاضر نشن بخوننش. اما در طول این راه تو از دایرهٔ راحتی خودت بیرون زدی و مهارت‌های خودت رو تمرین دادی، و رشد کردی. خیلی بیشتر از چیزی که بیشتر آدم‌ها در کل زندگی‌شون انجام می‌دن.  و اگر به این کار ادامه بدی، نهایتا یه جایی به جواب می‌رسی. و فقط یه موفقیت بزرگ کافیه که بارت رو بسته باشی.  ۳. استقامت کن اگر فکر می‌کنی دنیا منطقی یا عادلانه است، بیشتر زندگیت رو در غم و سرخوردگی می‌گذرونی.  راستش دنیا در عمل از یه منطقی پیروی می‌کنه، اما نه اون چیزی که توی فکر توست. سخت کار کردن کافی نیست. باهوش بودن هم کافی نیست. اینکه یه چیزی رو خیلی بخوای هم کافی نیست. غریزه‌ات و تربیتت ممکنه بهت اینطور بگه، ولی اشتباهه.  بزرگترین مانعی که در تمام زندگیت بهش بر خواهی خورد، خودتی. تو می‌دونی چه کار کنی. می‌خوای که انجامش بدی. ولی باز هم ناتوان می‌مونی و نمی‌فهمی چرا.  وقتی چنین اتفاقی می‌افته، بیشتر آدم‌ها حالت دفاعی می‌گیرن و تقصیر رو گردن دنیا می‌اندازن: «رییس کورم زحمت‌های منو نمی‌بینه»، «وضع اقتصاد فاجعه است»، «دخترا خیلی سطحی‌ان». اگر تقصیر رو گردن این و اون بندازی چیزی جز انکار و ناراحتی نصیبت نمی‌شه. کاری که باید بکنی – تمام کاری که باید بکنی – اینه که به درون خودت نگاه کنی و بپرسی آیا چیزی هست که بشه جور دیگه‌ای انجامش داد؟ اگر مطئنی که حل مشکل از قدرت تو خارجه، پس رهاش کن و به راه دیگه‌ای برو.

اگر بتونی به این روش عادت کنی، تمام انرژی تو فقط صرف چیزهایی می‌شه که زندگیت رو بهتر می‌کنه، و می‌تونی از سلطهٔ غم آزاد بشی.

خلق کن، بزرگ فکر کن، و استقامت کن. سه کاری که تقریبا هیچکس انجام نمی‌ده، و دقیقا به همین خاطر تو باید انجامش بدی. حتی فقط با تلاش در این جهت هم می‌تونی خودت رو از دیگران جلو بندازی. پس برو جلو و دنیا رو فتح کن.

 

 

اشتباهاتی که آدم‌های موفق با پولشون نمی‌کنن

اشتباهاتی که آدم‌های موفق با پولشون نمی‌کنن

مدت زمان تقریبی مطالعه: ۳ دقیقه
 

 

اشتباهاتی که آدم‌های موفق با پولشون نمی‌کنن

 

مدیریت درست پول یکی از مهم‌ترین مهارت‌ها برای موفقیته. خیلی از آدم‌های موفق حتی از روزهای نوجوانی عادت می‌کنن که درست خرج کنن. مثل هر جنبهٔ دیگهٔ زندگی، مهمه که آدم تهدیدها و چالش‌های دنیای اطرافش رو بشناسه. اگر کمی وقت بگذاری و چند اصل کلیدی رو یاد بگیری تا سال‌ها نتیجهٔ مثبتش رو در زندگیت خواهی دید.

۱. ولخرجی نمی‌کنن؛ خرجشون کمتر از دخلشونه.

اینکه بتونی با خرجی کمتر از درآمدت زندگی کنی از مهارت‌های مهم مدیریت مالیه. بعضی از پولدارترین آدم‌های دنیا شدیدا این اصل رو رعایت می‌کنن. مثلا سر جان تمپلتون، سرمایه‌گذار افسانه‌ای که میلیاردر هم شد، حتی زمانی که درآمد محدودی داشت هم ٪۵۰ درآمدش رو پس‌انداز می‌کرد. شاید تو نتونی چنین کاری کنی، ولی نگران نباش! با پس‌انداز کردن ٪۲۰ درآمدت هم می‌تونی به جاهای خوبی برسی.

۲. فقط به قیمت نگاه نمی‌کنن، ارزش چیزها رو هم درک می‌کنن

بهایی که برای یه سرمایه‌گذاری، یه وعده غذا یا یه لباس می‌پردازی فقط بخشی از ماجراست. آدم‌های موفق همیشه به ارزش اون کالا هم فکر می‌کنن. برای سرمایه‌گذاری، به چشم‌انداز رشد اون سرمایه‌گذاری در آینده فکر می‌کنن. برای خرید شخصی، لوازم باکیفیتی می‌خرن که دوام داشته باشه. مثلا یه جفت کفش رسمی خوش دوخت شاید چند صد تومن قیمت داشته باشه، ولی با نگهداری درست سال‌ها دوام میاره.

نکته: محصولات با کیفیتی بخر که دوام زیادی داشته باشه.

۳. یادشون نمی‌ره بعد از تغییرات بزرگ زندگی دخل و خرج رو تنظیم کنن

به تازگی ازدواج کردی؟ برای همسرت چه چیزی توی وصیت‌نامه‌ات گذاشتی؟ این از اون نکته‌هاییه که آدم‌های موفق به خوبی بهش رسیدگی می‌کنن. با اینکه می‌شه گذاشت خیلی از مخارج زندگی به‌طور خودبخود به تعادل برسه، ولی خیلی مهمه که وقتی شرایط زندگی خودت و خانواده‌ات دچار تغییر بزرگی می‌شه براش برنامه‌ریزی کرده باشی و مخارجت رو تنظیم کنی.

۴. به درآمد ثابت راضی نیستن، دنبال راهی برای افزایش درآمدن

بعضی‌ها هیچ‌وقت پول بیشتر نمی‌خوان یا خیلی راحت با افزایش حقوق پایه سالانه کنار میان. متاسفانه، این نرخ رشد درآمد یعنی تو سر جای خودت ایستادی، در حالی که تورم داره ذره ذره قدرت خریدت رو می‌خوره. در عوض آدم‌های موفق دنبال راهی برای افزایش درآمدن. افزایش درآمد گزینه‌های بیشتری برای تفریح و لذت شخصی بهت می‌ده، و همین‌طور توانایی اینکه به دیگران پول بدی، و احساس امنیت کنی.

آدم‌های موفق هر روز برای افزایش درآمدشون تلاش می‌کنن. مثلا در دوره‌ای ثبت‌نام می‌کنن تا مهارتشون رو بالا ببرن یا ایده‌های جدیدی برای بهبود بهره‌وری شرکتشون ارائه می‌دن. و در ضمن بلدن چطور پول بیشتری بخوان.

نکته: لطفی در حق خودت بکن و یاد بگیر که چه زمینه‌هایی پولسازتر هستن.

۵. حساب و کتاب مالی رو فراموش نمی‌کنن

برای رسیدن به موفقیت مالی باید چند عادت آهسته و پیوسته پیدا کرد. از جمله عادت به اینکه حساب و کتابت رو داشته باشی. آدم‌های موفق هر ماه زمانی – در حد نیم ساعت تا یک ساعت – برای بازبینی حساب‌های مالی‌شون کنار می‌گذارن: سرمایه‌گذاری‌ها، حساب‌های بانکی، وام‌ها و باقی چیزا. وقتی می‌بینن چیزی اشتباه شده یا از قلم افتاده، سریع بهش رسیدگی می‌کنن.

نکته: یک یادآور توی تقویمت برای خودت تنظیم کن که هر ماه بهت یادآوری کنه به حساب‌های مالیت برسی.

۶. با پولشون ریسک‌های احمقانه نمی‌کنن

از وارن بوفه نقل می‌شه «قانون شماره یک اینه که هیچ‌وقت پولتو از دست ندی.» هر سرمایه‌گذاری ریسک خودش رو داره (و در نتیجه احتمال از دست رفتن پول). با این حال آدم‌های موفق به کمک دو ابزار قدرتمند به مقابله با این مساله می‌رن. اونها ارزش بیمه رو در جهت کنترل ریسک درک می‌کنن (مثل بیمه مسکن، خودرو، یا بیمه عمر) و همین‌طور متنوع سرمایه‌گذاری می‌کنن تا همه تخم‌مرغ‌هاشون رو توی یه سبد نگذاشته باشن.

نکته: اگه شرایط چیزی به نظر زیادی خوب میاد، عجله نکن و خوب پرس و جو کن.

۷. تظاهر نمی‌کنن که درباره پول همه چیز رو می‌دونن

دنیا جای پیچیده و بزرگیه – آدم‌های موفق این حقیقت رو می‌دونن و عمیقا درک می‌کنن. دربارهٔ پول و سرمایه هم نکته‌های خیلی زیادی وجود داره. برای همینه که آدم‌های موفق محدودیت‌های خودشون رو درک می‌کنن و روی نقاط قوتشون تمرکز می‌کنن.

نکته: دانشت درباره پول و سرمایه‌گذاری رو بازبینی کن. اگر تازه داری شروع می‌کنی، بد نیست یکی دو کتاب خوب درباره مدیریت مالی شخصی بخونی.

۸. کار رو کلا به کارشناس محول نمی‌کنن، بلکه مشاوره می‌گیرن

آدم‌های موفق از مشاوره کارشناس‌ها استفاده می‌کنن، اما هیچ‌وقت مسئولیت کار رو تماما به اونها واگذار نمی‌کنن. مثلا منطقیه که از یه حسابدار برای مدیریت مالیاتت مشورت بگیری. اما آدم‌های موفق همیشه وقت می‌گذارن و سوال می‌پرسن و کسی که داره بهشون مشاوره می‌ده رو ارزیابی می‌کنن.

نکته: وقتی از یه متخصص مثل حسابدار یا وکیل مشاوره می‌گیری، سوال بپرس و ازش بخواه که دلایل و شرایطش رو هم برات توضیح بده. وگرنه عمل کردن به چنین توصیه‌ای سخت می‌شه.

۹. اجازه نمی‌دن پول درآوردن بر ارزش‌هاشون غلبه کنه

اینکه آدم دنبال موفقیت مالی باشه هدف معقولیه. وقتی منابع مالی پرتری در اختیارت باشه دستت خیلی بازتره که برای هدفی که دوست داری هزینه کنی. پول بیشتر یعنی دسترسی بیشتری به فناوری، بهداشت و درمان، و تفریح داری. با این حال آدم‌های موفق می‌دونن که موفقیت مالی فقط بخشی از یه زندگی موفقه. مثلا اینکه برای رسیدن به ثروت قرار باشه از سلامتی‌ات مایه بگذاری، استراتژی چندان خوبی نیست.

نکته: اهداف شخصیت رو بازبینی کن و ببین آیا بین اهداف مالی، اهداف شغلی، اهداف خانوادگی، و فعالیت‌های دیگه‌ات تعادل برقرار کردی یا نه.

مقایسه یی مابین تجربه ی کاربری در فضای محتوای ایرانی و غیر ایرانی

مقایسه یی مابین تجربه ی کاربری در فضای تولید محتوای ایرانی و غیر ایرانی

مقایسه یی مابین تجربه ی کاربری در فضای تولید محتوای ایرانی و غیر ایرانی

 

یکی از خوبی‌های متولد شدن در ایران این است که ما در مملکتی به دنیا آمده‌ایم که همه چیز آن با الباقی دنیا فرق می کند و ما به نوعی خاص هستیم! برای درک بهتر این مسئله، ذکر چند مثال خالی از لطف نیست؛ مثلاً در کشورهای تراز اول دنیا، درآمد برنامه نویسان یکی از بالاترین نرخ ها را در مقایسه با سایر مشاغل دارد اما در ایران گاهی اوقات شرایطی مشاهده می‌شود که یک برنامه نویس وب، حقوق و مزایایی مشابه یک کارگر ساده دارد! همه جای دنیا از شبکه‌های اجتماعی به عنوان ابزاری برای برندسازی سازی، تعامل با مشتریان، فرهنگ سازی و … استفاده می شود، اما در ایران استفاده از شبکه‌های اجتماعی جرم است! همه جای دنیا به شتاب دهنده ها به شکل اهرمی برای کارآفرینی، تولید علم و کسب ثروت نگاه می شود، اما در ایران شتابدهنده ها عامل بیگانه خوانده می شوند. مثال در این زمینه زیاد است اما آنچه قصد داریم در این مقاله مورد بررسی قرار دهیم، مقایسه یی مابین سایت‌هایی که تولید محتوا می‌کنند مثل سایت های خبری، تفریحی و فناوری ایرانی با معادل های خارجی آن‌ها است. به عبارت دیگر، می‌خواهیم ببینیم که چرا این‌گونه سایت‌های ایرانی آن طور که باید و شاید به مخاطبین خود احترام نمی‌گذارند و برای عرضه ی یک مقاله یی که توانسته نظر کاربر را جلب کند، به جای ایجاد یک تجربه ی کاربری خوب، او را با تبلیغات فلش که گاهی اوقات حواس خواننده را پرت می کنند بمباران کرده و سود خود را به یک تجربه ی کاربری بهینه ترجیح می دهند.

پیش از هر چیز، برای ثابت کردن هر گونه ادعایی، چند نمونه از سایت‌های فناوری خارجی که سورس اصلی بسیاری از سایت‌های فناوری ایرانی من جمله سکان آکادمی هستند را مد نظر قرار می دهیم:

readwrite.com
thenextweb.com
techinsider.io
mashable.com
engadget.com

آنچه در تمامی سایت‌های فوق الذکر صدق می‌کند این است که محتوای فاخری تولید کرده و در معرض دید کاربرانشان قرار می‌دهند اما مهم‌تر از آن، محتوای تولید شده را در میان انبوهی از تبلیغات عرضه نمی کنند. در مقابل، بایستی تعدادی از سایت‌های مشابه ایرانی را نیز مد نظر قرار دهیم (باتوجه به سیاست‌های سکان آکادمی، زمانی که می‌خواهیم یک شاهد مثال منفی بیاوریم و آن را تقبیح کنیم، اجازه ی نام بردن از هیچ برندی را نداریم.) در بسیاری از این سایت ها، از هدر و فوتر گرفته تا سایدبارهای دو طرف سایت و حتی تبلیغات درون متنی و … کاربران با انبوهی از تبلیغات بمباران می شوند. اما سؤال اینجا است که چرا؟

در پاسخ به این سؤال بایستی گفت که بسیاری از مجله های خبری، تفریحی و فناوری تراز اول خارجی به یک شرکت بزرگ وابسته اند؛ به عبارت دیگر، هزینه‌های جاری این‌گونه سایت‌ها مثل فضای هاست، طراح سایت، تیم اجرایی، مؤلف و … از جایی دیگر تأمین شده، لذا بیزینس پلن این‌گونه سایت‌ها به گونه یی طراحی شده که تحت هیچ عنوان نیازی به گرفتن تبلیغات برای تأمین هزینه‌های جاری خود ندارند و اگر هم روزی تبلیغی کنند، به حرفه یی ترین شکل ممکن این کار را انجام می‌دهند تا نه تنها کاربر از دیدن تبلیغ اذیت نشود، بلکه برای تبلیغ دهنده نیز ارزش افزوده یی ایجاد گردد.

اما در مقابل فضای کسب و کار در ایران به شکل دیگری است و باز هم این فضا با کشورهای تراز اول تا حدود بسیار زیادی متفاوت است. اکثر سایت‌های محتوایی ایرانی بیزینس پلن خود را به گونه یی بسته اند که از طریق تبلیغات، هزینه‌های جاری خود را تأمین کنند؛ لذا باید از هر فرصتی برای کسب درآمد استفاده کنند. اما در این بین استثناء هایی هم دیده می شود. مثلاً digikala MAG را می‌توان مثال زد که این مجله ی اینترنتی به یک غول فناوری ایرانی وصل است و کلیه ی هزینه‌های آن از راه‌های کسب درآمدی به غیر از تبلیغات تأمین شده، لذا کاربر ترجیح می‌دهد تا به جای رفتن به سایتی که پر است از تبلیغات، به چنین سایتی برای گذران وقت خود یا مطالعه مقالات جدید علمی، خبری، تفریحی و … مراجعه کند.

حال ممکن است این سؤال پیش بیاید که آیا مدیران سایت‌هایی که کسب درآمد ایشان از راه تبلیغات است به این نکته واقف نیستند که بمباران کاربران با تبلیغات می‌تواند UX بدی ایجاد کند؟ در پاسخ به این سؤال بایستی گفت چرا که نه! مدیران این‌ گونه سایت‌ها به خوبی از این مسأله آگاهی دارند و می‌دانند که بمباران مخاطب با تبلیغات یعنی کم ارزش تلقی کردن کاربر اما این‌ گونه مدیران یا بهتر بگوییم وب مسترها یک چیز دیگر را هم به خوبی می‌دانند و آن هم این که هر کشوری سطح توقع و استانداردهای زندگی و لایف استایل خاص خود را دارا است. مثلاً ممکن است اگر سایت X در کشور Y، کاربرانش را با تبلیغات بمباران کند، در شبکه‌های اجتماعی موجی ایجاد شود مبنی بر تحریم کردن آن سایت و دیری نخواهد گذشت که سایت محبوبی که در روز چندین هزار پیج ویو داشته، ظرف مدت چند ماه به ورطه ی ورشکستگی کشانده شود اما در کشوری همچون کشور عزیزمان ایران، باتوجه به این که استانداردهای همه چیزمان متفاوت از یک کشور جهان اول است، مدیران سایت‌های موفق می‌دانند که کاربر ایرانی ممکن است در چند ماه اول از دیدن تبلیغات اذیت شود، اما پس از مدتی به آن عادت کرده و صدایش هم در نخواهد آمد و این می‌شود که نه تنها چنین سایت‌هایی محبوبیت خود را از دست نمی دهند، بلکه روز به روز هم به تعداد مخاطبین شان افزوده می شود.

حال راه‌ کار چیست؟
پیش از آن که راه‌ کاری ارائه دهیم، فلش بکی به گذشته می زنیم. اگر چند سال پیش را به یاد آوریم، ممکن است صحنه‌هایی از ماشین‌های پلیس به ذهنمان خطور پیدا می‌کند که چند سرباز یا افسر پلیس یک پیکان قراضه را هل می‌دانند تا روشن شود، سپس سوار آن شده و به ماموریت می رفتند. اما پس از آن که آقای قالیباف سکاندار نیروی انتظامی شد، ماشین‌های پلیس را به بنزهای مدل سال ارتقاء داد. در آن سال ها، با تردد بنزهای پلیس در خیابان، اول شکه می‌شدیم و فکمان می‌افتاد اما به مرور زمان به آن عادت کردیم. رئیس پلیس وقت، استانداردهای پلیس را بالا برد و کاری کرد که ما دیگر در عصر حاضر نمی‌توانیم یک پیکان را به عنوان ماشین پلیس قبول کنیم و امروزه ماشین‌های پلیس جدید هم، جزو ماشین‌های نسبتاً خوب بازار هستند.

در عرصه ی وب هم ما نیاز به یک رنسانس داریم. به این شکل که مثلاً اگر سکان آکادمی به شعور مخاطبینش توهین می کند، ایشان را ابزاری برای کسب درآمد خود نگاه می کند، هدفش به جای تولید علم، کسب منافع شخصی است و هدف برایش وسیله را توجیه می کند، کاربران می بایست این سایت را تحریم کنند تا درسی شود برای سایر وب مسترها! به عبارت دیگر، ما می بایست دست در دست یکدیگر قرار داده و استانداردهای تولید محتوا را در وب فارسی بالا بریم و خواهیم دید که پس از چند سال، با توجه به این که کاربران محتوای فاخر دیده و خوانده اند، دیگر ظرفیت پذیرش سایت‌هایی تبلیغات-محور که UX یا تجربه کاربری خوبی ایجاد نمی‌کنند را نخواهند داشت.

نظر شما در این رابطه چیست. به نظر شما با دنبال کردن چه استراتژی هایی می‌توان تجربه ی کاربری به مراتب بهتری برای کاربران سایت یا اپلیکیشن خود رقم زد و آیا با مواردی که در این مقاله مطرح شد موافقید؟ نظرات خود را با سایر کاربران سکان آکادمی به اشتراک بگذارید.

تأثیر اولین شغل در شکل‌گیری DNA شما. دقت کنید!

تأثیر اولین شغل در شکل‌گیری DNA شما. دقت کنید!

تأثیر اولین شغل در شکل‌گیری DNA شما. دقت کنید!

 

خواه تمایل داشته باشیم تا برای یک شرکت فعال در حوزه ی آی تی کار کنیم خواه علاقمند به دنیای فریلنسری باشیم، بالاخره می بایست فعالیت حرفه‌ای خود را از جایی شروع کرده و یک شرکت یا استارتاپ را به عنوان Starting Point یا «نقطه ی شروع» زندگی حرفه‌ای خود انتخاب کنیم. همان‌گونه که دوستان و اطرافیان ما در شکل دهی شخصیت مان تأثیر بسزایی دارند و گاهی اوقات از روی ایشان است که قضاوت می شویم، اولین شغلی را هم که انتخاب می‌کنیم در آینده ی کاریمان و حتی کل زندگی مان بسیار حائز اهمیت است و می‌توان گفت که اولین محیط کار، DNA زندگی حرفه‌ای مان را شکل خواهد داد. در این مقاله با سکان آکادمی همراه باشید تا با نکاتی پیرامون ضرورت شروع فعالیت کاری در شرکت ها یا استارتاپ های حرفه‌ای بیشتر آشنا شوید.

خوشبختانه یا متأسفانه، ما پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه چیز زیادی از دنیای واقعی کسب و کار نمی‌دانیم، از این رو نیاز به فضایی داریم تا مطالب تئوریک فرا گرفته در محیط های آکادمیکی همچون دانشگاه را به صورت واقعی تجربه کنیم.

برای آن که Right to The Point تر صحبت کنیم و مطالب طرح شده بیشتر به دل مخاطبین سکان آکادمی بنشیند، مثلاً یک فارغ التحصیل رشته ی نرم‌افزار به نام سهراب را در نظر می گیریم. آقا سهراب قصه ی ما از یک دانشگاه نسبتاً خوب با معدل ۱۶ یا ۱۷ بیرون آمده، خدمت سربازیش را به اتمام رسانده و حال قصد ورود به بازار کار را دارد.

اگر فرض را هم بر این گذاشته باشیم که سهراب در دانشگاه چیزی یاد گرفته باشد، مسلماً در دوران تقریباً دو ساله ی سربازی درصد قابل توجهی از آموخته هایش به دست فراموشی سپرده شده‌اند پس قبل از این که برای شغلی Apply کند، می بایست دانسته هایش را تا حدودی ریکاوری کند.

پیش از این که به بازگویی داستان سهراب بپردازیم، نیاز به انجام یک تقسیم‌بندی کلی نیروی آماده به کار در ایران بپردازیم. افراد جویای کار در ایران را اگر بخواهیم در یک دید کلی به سه دسته تقسیم کنیم، دسته اول -که تعداد آن‌ها هم کم نیست- کسانی هستند که به دنبال یافتن یک شغل دولتی مثلاً کارشناس آی تی در اداره کل فناوری اطلاعات فلان استان هستند. ایده یی که این گروه از متقاضیان دارند این است که در جایی بدون استرس مشغول به کار شوند تا هم امنیت شغلی بالایی داشته باشند، هم کم کار کنند و هم بیمه، سنوات، عیدی و … ایشان به راه باشد.

دسته دوم کسانی هستند که نسبت به گروه اول کمی متفکرتر هستند و می‌دانند که مشاغل دولتی مناسب کسانی که تمایل به رشد و ترقی دارند -البته از راه سالم و بدون چاپلوسی- نیست، لذا به دنبال شرکت های خصوصی می‌گردند تا شغلی یافته، کم کم شروع به کسب تجربه کرده و بر اساس لیاقتشان، پله های ترقی را یکی پس از دیگری پیموده و به آدم موفقی تبدیل شوند.

دسته ی سوم هم کسانی هستند که پی همه چیز را به تنشان مالیده، نه تمایلی به کار کردن در فضای دولتی دارند و نه علاقه‌ای به کار کردن در کسب و کارهای خصوصی دارند بلکه می‌خواهند تا کسب کار شخصی یا استارتاپ خود را به راه اندازند. در کشورهای جهان اول -مثلا کانادا- این گروه از افراد چیزی در حدود کمتر از ۳ درصد از افراد جامعه را تشکیل می‌دهند و نیاز به توضیح نیست که این درصد، در کشورمان ایران از این هم کمتر است و شاهد این ادعا هم سناریویی است که در ادامه خدممتان عرض خواهیم کرد:

شاید چنین سناریویی برای خیلی از شما ها پیش آمده باشد زمانی که بچه بودیم و پدر و مادرمان می‌گفتند که مثلاً «بهزاد جان! برو دانشگاه، درس بخون،‌ یه لیسانس بگیر تا بتونی در یک شرکت یا ارگان دولتی مشغول به کار بشی تا هم آینده داشته باشی، هم بیمه ات کنند و هم خیال از دوران پیری و بازنشستگی ات راحت باشد!»

می‌دانیم که بخش قابل توجهی از شخصیت ما در دوران کودکی شکل می گیرد؛ با این تفاسیر والدینمان پارادایمی در ذهن ما شکل دادند با این مضمون که «تنها راه موفقیت، درس خواندن، دانشگاه رفتن و بعد استخدام شدن و کار کردن برای فرد یا سازمان دیگری است!» و در چنین شرایطی، معلوم است که درصد خیلی کمی از افراد جامعه ی ما از لحاظ روانی و ذهنی آمادگی کارآفرین شدن را ندارند و همین می‌شود که درصد گروه سوم در جامعه ی ما بسیار کم -شاید ۱ درصد- است اما همین ۱ درصد است که جامعه ی ما را به پیش می‌برند و جزو افراد تأثیر گذار جامعه هستند (در این که والدین محافظه کار، معلمین نامتفکر، دانشگاه بدون علم و جامعه ی بی‌تفاوت نسبت به نسل جوان بزرگ‌ترین وظیفه ی شان کشتن خلاقیت و نوآوری است شکی نیست، اما باتوجه به این که این مسائل خارج از بحث این مقاله است، خیلی وارد این موضوعات نمی‌شویم و امیدواریم جامعه شناسان به این موضوع و موضوعاتی اینچنین بهتر و علمی تر بپردازند.)

حال فرض کنیم که سهراب نه به گروه اول اختصاص دارد و نه به گروه سوم، بلکه فردی است که می‌خواهد روی پاهای خود ایستاده، در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شود و موفق شود.

برای شروع، سهراب یک نیازمندی های همشهری خریده و شروع به فرستادن رزومه برای آگهی های متقاضی برنامه نویس، کارشناس آی تی، طراح سایت، توسعه‌دهنده ی اپ موبایل و … می کند. در این میان، برخی آگهی ها متعلق به شرکت های تراز اول بوده و برخی دیگر مربوط به کسب و کارهای نوپا -استارتاپ ها- هستند تا این که چند تایی از جاهایی که رزومه ارسال کرده با او تماس می‌گیرند و سهراب برای مصاحبه می رود.

اصل مطلب تازه از اینجا شروع می شود. سهراب در نقطه‌ای از زندگی خود قرار گرفته که یک تصمیم اشتباه می‌تواند کل زندگی‌اش را تحت الشعاع قرار دهد و یک تصمیم درست هم می‌تواند متضمن یک آینده ی کاری درخشان برایش باشد. اولین شغلی که ما انتخاب می‌کنیم از اهمیت بسیاری برخوردار است اما اجازه دهید برای درک بهتر این موضوع، تشبیهی انجام دهیم. بیاییم و سهراب را همچون یک دی وی دی خام تصور کنیم. وقتی که یک دی وی دی خام داشته باشیم، این امکان را داریم تا هر چیزی روی آن رایت کنیم؛ از فیلم و موسیقی گرفته تا کتاب‌های صوتی و حتی …

سهراب یک دی وی دی خامی است که در یک دی وی دی رایتر -در اینجا منظور اولین شرکتی است که در آن مشغول به کار می‌شود- قرار می‌گیرد و این در حالی است که این شرکت یا استارتاپی که سهراب اولین تجربیات کاری خود را در آن شکل می دهد، شکل دهنده ی DNA زندگی حرفه‌ای سهراب تا حد قابل توجهی -اگر اغراق نکرده و بگوییم تا آخر عمر- است.

شرکت اولی که به سهراب زنگ می‌زند تا برای مصاحبه برود، شرکت الف نام داشته و دیگری شرکت ب. سهراب با هر ضرب و زوری بود، توانست نظر کارشناس منابع انسانی شرکت الف را جلب کند و در این شرکت مشغول به کار می شود. حال فرض کنیم ۵ سال از روز مصاحبه گذشته، و سهراب تقریباً نیم دهه یی در فضای کاری واقعی قرار گرفته است. اما بیاییم مروری کنیم بر روند کارها در این ۵ سال و ببینیم که سهراب و همکارانش با چه چالش هایی دست و پنجه نرم کرده اند:

مدیر عامل شرکت الف آقای بزن و برو نام دارد که در کل آدم بدی نیست اما بسیاری از خصوصیاتی که فرهنگ ایرانی ما از آن رنج می‌برد را دارا است. آقای بزن و برو خیلی به کار باکیفیت اعتقادی نداره و در حوزه ای که شرکتش فعال است -طراحی سایت- بیش از آن که روی کیفیت تمرکز کنه، روی گرفتن مشتریان بیشتر تمرکز داره. مثلاً سهراب که در دانشگاه یاد گرفته بود قبل از Deployment یا فرستادن سایت روی سرور اصلی می بایست آن را از همه لحاظ تست کرد، یک روز با آقای بزن و برو به چالش خورد. حرف مدیرعامل این بود که یک روز هم یک روزه و نباید برای تست کردن بیشتر روی فلان پروژه وقت گذاشت در صورتی که سهراب اعتقاد داشت کار را می بایست بدون باگ به مشتری تحویل داد اما در نهایت برنده ی بازی آقای مدیر بود چون سهراب نه در خانواده، نه در مدرسه، نه در دانشگاه، نه در سربازی و نه در جامعه یاد نگرفته تا اعتماد به نفس لازم برای پافشاری روی کاری که درست است را داشته باشد (همین مسأله ی اعتماد به نفس کلی جای بحث دارد که می‌شود مقالات و کتاب‌ها در مورد آن نوشت اما خارج از حوزه ی این مقاله است!) از آن پس، سهراب دیگر یک Yes Man یا «بله قربان گو» به معنای واقعی کلمه شده بود و هرچه را که آقای بزن و برو می‌گفت، به دیده ی منت قبول می کرد.

پس از گذشت ۲ سال از حضور سهراب در شرکت الف، سهراب گاهی در جلسات عقد قرارداد هم شرکت می کرد و در یکی از همین جلسات بود که نطفه ی «رانت، رشوه گیری و رشوه خواری» روی این دی وی دی خام قصه ی ما رایت شد.

در دوران بحران اقتصادی ایران، شرکت الف با کمبود مشتری مواجه شده بود لذا آقای بزن و برو دست به هر کاری می‌زد تا پروژه بگیرد. برای همین مسأله، وارد مذاکره با ارگان های دولتی شد. مدیر آی تی فلان سازمان، درخواست ۱۰ میلیون تومان زیر میزی کرده بود و آقای بزن و برو هم با این قضیه مشکلی نداشت. آقای بزن و برو از سهراب خواهش کرد که این کار را هندل کند. یک چک خوشکل یک‌صد میلیون ریالی داخل پاکت نامه قرار گرفته و سهراب آن را به آقای ایکس تحویل داد اما آقای ایکس از گرفتن آن سر باز زد!

سهراب پیش خودش گفت: «دمش گرم، حتماً فهمیده که رشوه گرفتن حرامه، و بی خیال قضیه شده!» و در همین اثنی بود که آقای ایکس گفت برو این چک رو بده به آقای بزن و برو و بگو لطفاً چک مسافرتی بده! اینجا بود که سهراب باز هم یک درس جدید یاد گرفت. موقع رشوه گرفتن هرگز نمی بایست رد و نشانی از خودت به جای بگذاری.

در شرکت الف، به غیر از سهراب چندین کارمند دیگر هم کار می کردند؛ یک منشی که انصافاً هم خوشکل بود، یک مدیر فنی که آدم بد اخلاق و چاپلوسی بود، یک حسابدار که همیشه سرش تو کار خودش بود و چند نفر هم برنامه نویس دیگر.

سهراب در خانواده یاد گرفته بود که در تایم کاری به جز کار شرکتی، نباید دست به کار دیگه ای بزنه چرا که این قضیه حق الناسه و مدیون آقای بزن و برو می شه اما در واقعیت می‌دید که همکارانش صبح ها از سایت ۹ تا حدوداً ۱۰ در فیسبوک گشت می زنن،‌ در دیوار به دنبال اجناس دسته دوم هستن، در باما می گردن ببینن یک ماشین خوب می تونن گیر بیارن، در آپارات صحنه‌های برنامه ی نود هفته ی گذشته رو می بینن و گاهی اوقات هم می رن دیجی کالا ببینن چی رو پیشنهاد شگفت انگیز کرده!

آقای بزن و برو هم چون راندمان کاری کارمندانش خیلی برایش مهم نبود و در عوض راه‌های دیگری برای کسب درآمد بیشتر را بلد بود، خیلی به کارمنداش گیر نمی داد که نباید در فیسبوک و … برن. اینجا بود که سهراب یک درس دیگر یاد گرفت و این درس چیزی نبود جز این که نداشتن راندمان کاری در شرکت های ایرانی اصلاً چیز بدی نیست.

جالبه، یک روز سهراب یک ایده ی خیلی خوب برای راه اندازی یک سرویس آنلاین به مدیر فنی شرکت داد. مدیر فنی بد اخلاق هم گفت بگذار با رئیس مطرح کنم ببینم چی می شه. بعد از چند روز، سهراب و سایر همکاران دیدن که پروژه ی جدید تعریف شده و این پروژه، دقیقاً همان ایده ی سهراب بود. آقای بزن و برو هم بچه‌ها رو دور هم جمع کرد و در حضور ایشان از مدیر فنی شرکت به خاطر ایده ی به‌موقع و هوشمندانه اش تشکر کرد.

با این که پس از جلسه ی معرفی پروژه، سهراب بارها و بارها به مدیرش گفت که این ایده متعلق به او بوده، اما آقای بزن و برو اصرار داشت که مدیر فنی اش هرگز به او دروغ نمی‌گوید و همین جا بود که سهراب یک درس دیگر یاد گرفت و آن هم چیزی نبود جز دورویی!

از آن زمان به بعد سهراب یاد گرفت که نباید ایده هایش را به سادگی در اختیار دیگران قرار دهد و همین شد که او در جلسات Brain Storming دیگر ایده پردازی نمی‌کرد بلکه ایده هایش را همواره برای خودش نگاه می‌داشت اما در نهایت یک اتفاق بد می افتاد؛ ایده‌های سهراب همگی فراموش می‌شدند چرا که نه خودش آن‌ها را عملی می‌کرد و نه دیگران از ایده‌های خوب سهراب با خبر می شدند.

سهراب در دانشگاه یاد گرفته بود که باید تمیز کد بزند، کامنت گذاری کند، ایندنتیشن ها را رعایت کند و … اما در عمل می‌دید که هیچ کدام از همکارانش اینجور چیزها را رعایت نمی‌کنند و وقتی که می دید مدیر فنی دورو هم برایش کیفیت کار مهم نیست، او هم به مرور زمان هم رنگ جماعت شد تا جایی که گاهی اوقات کدهای اسپاگتی اش را خودش هم نمی‌توانست ویرایش کند!

در شرکت الف، سهراب معنی واقعی مشتری (نا)مداری را هم یاد گرفت. روی در و دیوار شرکت الف شعارهایی همچون «حق با مشتری است» و چیزهایی اینچنین زیاد نوشته شده بود اما در عمل، داستان چیز دیگری بود. پرسنل شرکت خیلی نیازهای مشتریان را جدی نمی گرفتند و زمانی هم که مشتریان از چیزی شاکی می شدند، خانم منشی ایشان را راهنمایی می‌کرد تا تلفن شرکت را گرفته، پس از بوق آزاد دکمه ۸ را فشار دهند و برای مدیرعامل پیغام بگذارند.

مشتریان ساده هم خیال می‌کردند پیغام ایشان به گوش مدیرعامل می‌رسد غافل از این که مدیرعامل این وظیفه ی خطیر را تفویض کرده بود به یکی از کارمندان که هر روز صبح پیام‌های اختصاصی مدیرعامل را چک کند اما غافل از این که کارمند مسئول هر روز در آن تایم، در شبکه‌های اجتماعی به سر می برد.

داستان شرکت الف کمی طولانی شد اما چاره‌ای نبود و بایستی آن را بازگو می‌کردیم چرا که اکنون می‌خواهیم ببینیم سهراب صفر کیلومتر که ۵ سال پیش وارد این شرکت شد، الان کیست و کجاست؟

شرکت الف که گفتیم همچون یک دی وی دی رایتر است، روی دی وی دی خام ما چیزهایی رایت کرد که می‌شود گفت بسیاری از آن‌ها غیر قابل برگشت هستند. سهراب رشوه دادن و رشوه گرفتن، بله قربان گو بودن، کار بی کیفیت، بد نبودن انجام کارهای شخصی در تایم کاری، زیرآبی رفتن، کدنویسی اسپاگتی، دروغ گویی و عدم احترام به مشتری را در مدت این ۵ سال فرا گرفت یا بهتر بگوییم این‌ها روی سهراب رایت شدند.

اگر فرض را بر این بگذاریم که آقا سهراب قصه ی ما همچون برخی دی وی دی ها Rewrittable نباشد، مشخص است که زندگی سهراب به کجا کشیده شده است. سهراب در فضایی کار کرده که به قول معروف «به شکل مناسبی بار نیامده است!» و چیزها و مسائلی در شخصیتش رخنه کرده‌اند که شاید تا آخر عمر مجبور باشد آن‌ها را یدک بکشد.

سهراب پس از سربازی، در یک دو راهی قرار گرفته بود که متأسفانه راه نادرست را برگزید و همین انتخابش بلایی سرش آورد که تا آخر عمر فقط و فقط می‌تواند در شرکت هایی مشابه شرکت الف و یا بدتر کار کند.

حال یک فلش بک بزنیم و ۵ سال پیش را تصور کنیم، زمانی که سهراب بر سر دوراهی قرار گرفته بود که وارد شرکت الف شود یا شرکت ب. فرض کنیم که سهراب وارد شرکت ب شده و می‌خواهیم ببینیم که در شرکت ب چه اتفاقاتی رخ داده اند.

مدیرعامل شرکت ب، آقای کاربلد نام دارد. این آقای کاربلد قصه ی ما خوشبختانه یا متأسفانه دوران تحصیلی اش را در کانادا سپری کرده اما به خاطر بیماری مادرش، مجبور شده مجدد به ایران باز گردد و در ایران مشغول به کار شود.

جلسه ی مصاحبه ی سهراب در شرکت ب -به قول خود سهراب- یکی از سخت ترین اتفاقاتی است که در زندگی‌اش رخ داده بود. جدای از این که سهراب برای مصاحبه چیزی در حدود ۳ الی ۴ بار آمد و رفت، روند مصاحبه در این شرکت با سایر شرکت ها کاملاً فرق داشت.

مثلاً در روز مصاحبه، از سهراب خواسته شد تا در آزمون های DISC و MBTI و تست EQ شرکت کند و مدیر منابع انسانی شرکت ب بر اساس نتایج این آزمون ها، یکسری فرصت های شغلی مناسب سهراب را یادداشت می کرد. کاش قضیه به همین جا ختم می شد؛ از سهراب تست هایی همچون تست دروغ سنجی، روانشناسی، خلاقیت، تحلیل رفتار متقابل و … هم گرفته شد.

پر واضح است که سهراب حتی نمی‌دانست MBTI را چطور می‌نویسند، چه رسد به این که بداند تیپ شخصیتی اش چیست؛ او خلاق نبود چون از بچگی به او یاد داده بودند که ساختار شکنی کار بدی است، چیزی از روانشناسی هم بلد نبود چون در محیطی که زندگی می‌کرد، شنیده بود که روان‌شناس و روان‌شناسی برای آدم‌های دیوانه است.

مسلماً در چنین شرکت کار درستی، سهراب خام قصه ی ما در سمت آبدارچی هم نمی‌توانست مشغول به کار شود چه رسد به برنامه نویسی، اما آقای کاربلد به سهراب اعتماد کرد و علیرغم نتایج آزمون های بدی که سهراب در مصاحبه‌های مختلف گرفته بود، سهراب به استخدام شرکت درآمد. به قول معروف، آقای کاربلد «ریکس» کرد!

در روز اول کاری، آقای کاربلد جلسه‌ای خصوصی با سهراب گذاشت و چیزی در حدود ۲ الی ۳ ساعت با هم گپ خصوصی زدند. در این گپ و گفتگو، آقای کار بلد یکسری اصول، قواعد و ارزش‌های شرکت ب را برای سهراب بازگو کرد که در ادامه برخی از مهم‌ترین آن‌ها را می آوریم:

آقای کاربلد به سهراب گفت که ما در شرکتمان یکسری خطوط قرمز داریم که رد شدن از آن خطوط مساوی است با قطع همکاری، هرچه هم که شما نیروی فنی خوبی باشید. مثلاً یکی از آن خطوط قرمز دروغ‌گویی بود؛ خواه دروغ‌گویی درون سازمانی خواه دروغ‌گویی برون سازمانی! آقای کاربلد به سهراب گفت که ما در شرکتمان چیزی به نام «دروغ مصلحتی» نداریم و همه چیز بر پایه ی صداقت می چرخد، پس باید یادت باشد که هرگز فکر گفتن دروغ را نکنی چه رسد به این که دروغ بگویی!

یکی دیگر از خطوط قرمز شرکت ب، تکریم مشتری بود. آقای کاربلد قشنگ برای سهراب توضیح داد که «مشتری ارباب است و ما رعیت» پس پیچوندن ارباب، بی احترامی به اربات، معطل نگاه داشتن ارباب، دروغ گفتن به ارباب، کار بی کیفیت دادن دست ارباب و … ممنوع است.

چیز جالبی که در شرکت ب وجود داشت این بود که در شرکت ب علاوه بر حقوق پایان ماه، چیزی تحت عنوان «حق توحش» به پرنسل به صورت ماهیانه پرداخت می‌شد و این حق توحش برای مواجهه با مشتریان ناراحت، بی‌ادب و عصبی بود.

در شرکت ب، اگر یک مشتری چه به صورت حضوری و چه به صورت تلفنی فحش خواهر و مادر هم به یکی از پرسنل می داد، ایشان اجازه نداشتند تا مقابله به مثل کنند بلکه با کمال احترام مشتری را به سمت مدیرعامل پاس می‌دادند و آقای کاربلد می‌شد سپر بلا و تمامی توهین‌ها را به جان می خرید.

یکی دیگر از Red Line های شرکت ب که آقای کاربلد برای سهراب توضیح داد، قضیه ای بود تحت عنوان رانت. آقای کار بلد به سادگی برای سهراب توضیح داد که رانت، رشوه دادن و رشوه گرفتن و دیگر مسائل مربوطه در شرکتشان ممنوع است. اما برای سهراب سؤالی پیش آمد و پرسید «خب در این شرایط رقابتی، چه طور بدون دادن رشوه می‌شود پروژه گرفت؟» که آقای کاربلد در پاسخ به این سؤال سهراب گفت «ببین سهراب جان، تو اگر در حوزه ی کار خودت درجه یک باشی، حتی رشوه گیر ترین مدیران و آدم‌ها هم جلوی پای تو زانو خواهند زند چرا که به غیر از عقد قرارداد با تو، گزینه ی دیگری پیش رو ندارند. ما به جای این که مثلاً در هزینه‌های خود در سال، چیزی در حدود یک‌صد میلیون تومان را به عنوان حق رشوه در نظر بگیریم، این یک‌صد میلیون تومان را خرج R & D یا تحقیق و توسعه می‌کنیم و تیم مان را توانمندتر می‌سازیم و همین می‌شود که یک سر و گردن نسبت به رقبا بالاتر شده‌ایم و همین می‌شود که بدون نیاز به رشوه دادن، می‌توانیم پروژه های بزرگ بگیریم.»

یک خط قرمز دیگری که آقای کاربلد در جلسه ی توجیهی برای سهراب توضیح داد، نگفتن عبارت هایی مثل نبود، نیست، نمیشه، سخته، دیگه وقت نیست، ارزشش رو نداره، مگه چه کسی این رو می بینه، فایده نداره، به من چه، مگه وظیفه ی منه و این‌طور چیزها بود و آقای کاربلد توضیح داد که تو این عبارات را نه خواهی شنید و نه خواهی گفت!

پس از این جلسه، سهراب واقعاً ترسیده بود و واقعیت امر آن است که ترس هم داشت. شرکت ب یک شرکت آی تی نبود بلکه در ظاهر یک زندان بود. سهراب نیاز به کار داشت و چاره‌ای جز قبول این شروط و خطوط قرمز نداشت و همین شد که کار خود را شروع کرد.

چیز دیگری که به سهراب تحمیل شد، دوره ی آزمایشی ۶ ماهه ی بدون حقوق بود. به عبارت دیگر، سهراب بدون جیره و مواجب می بایست شش ماه در یک زندان کار کند. سهراب اصلاً زیر بار این یکی نرفت اما آقای کاربلد به سهراب گفت «فکر نکن اگه الان بری بیرون شرکت، به راحتی می تونی یک محیط کار خوب پیدا کنی؛ در ضمن، زندگی در شرایط فعلی اصلا آش دهن سوزی نیست و اگر هم فرض را بر این بگذاریم که این ۶ ماه تو متضرر خواهی شد، همه ی ما این همه ضرر کرده ایم، این هم روی آن! سهراب جان، به من اعتماد کن و پشیمان نخواهی شد.» سهراب مجاب شد که کار را بدون دریافت هر گونه حقوقی به مدت ۶ ماه آغاز کند. حال ببینیم فضای کار در شرکت ب چگونه بود.

نکته ی جالبی که در شرکت ب وجود داشت، احترام متقابل بود. آدم‌ها از یکدیگر انتقاد می‌کردند اما این انتقادات ایشان هرگز همچون توهین به فرد مقابل تلقی نمی‌شد بلکه پرسنل به کار یکدیگر ایراد می‌گرفتند به جای آن که به شخصیت یکدیگر کاری داشته باشند.

پس از چند ماهی کار کردن در شرکت ب، سهراب داشت کدنویسی بک اند می‌کرد و مدیر فنی شرکت هم که سمبل EQ بود روزی یکی دو بار به بچه‌ها سر می‌زد و همین‌طور که دید سهراب دارد کدنویسی می کند، چیزی توجه اش را جلب کرد. مدیر فنی دید که سهراب در نامگذاری متغیرها خیلی دقت به خرج نداده و برای متغیری که قرار بود اطلاعات یوزر را در خود ذخیره سازد، نامی همچون u را در نظر گرفته بود. مدیر فنی از سهراب پرسید که این u چیست؟ سهراب گفت که دیتای متعلق به یوزر در این متغیر ذخیره می شه تا هر کجا که خواستم ازش استفاده کنم. مدیر فنی گفت که چرا نامی گویاتر انتخاب نکرده‌ ای مثلاً userInfo یا userData. سهراب گفت راستش کسی که سورس کد ما رو نمی بینه و در عمل هر دو یک کار را انجام می‌دهند و آن هم ذخیره کردن اطلاعات کاربره.

مدیر فنی که می‌دانست این طرز تفکر سهراب به خاطر بی تجربگی او است، بدون هیچ گونه عصبانیت یا توهینی، برای سهراب ضرورت کدنویسی تمیز را توضیح داد و گفت که «فرض کن چند سال بعد، تو دیگر در این شرکت نباشی و فرد دیگری بخواهد این کد را ویرایش کند؛ برنامه نویس بعدی باید کلی فکر کند ببیند که این u چه چیزی می‌تواند باشد و همین مسأله وقت شرکت را می‌گیرد. یا فرض کنیم پروژه ای که برای مشتری می نویسیم، روزی مشتری یک برنامه نویس استخدام کند و از نیمه راه بخواهد خودش پروژه را به پیش برد و اگر مشتری ببیند که ما این‌گونه کد نوشته ایم، به برند شرکت ما لطمه خواهد خورد.» این‌طور بود که سهراب مجاب شد و یک درس خوب یاد گرفت و آن هم عبارت بود از این که هرچند کسی کدهای تو را نمی بینید، اما باید طوری کدنویسی کرد که اگر روزی کسی سورس کد تو را دید، لذت ببرد.

سهراب روز به روز چیزهای بیشتری یاد می‌گرفت و کارش را ادامه می‌داد تا این که یک روز، آقای کاربلد پیش سهراب آمد و گفت می شه به کدها نگاهی بندازم. سهراب هم با خیال راحت گفت چرا که نه! همه چیز خوب بود، نامگذاری ها درست انجام شده بودند،‌ فاصله گذاری ها برای خوانایی بیشتر سورس کد رعایت شده بودند اما یک چیز توجه آقای کار بلد را به خود جلب کرد. سهراب هرگز در سورس کدش از کامنت استفاده نکرده بود. آقای کار بلد مدیر فنی را صدا زد و گفت که در کدها از کامنت استفاده نشده.

مدیر فنی هم که خود را مقصر می‌دانست چرا که کار سهراب را تست نکرده بوده و از عدم گذاشتن کامنت ها توسط سهراب بی‌خبر بود به مدیرعامل توضیح داد که هیچ تقصیری متوجه سهراب نبوده و این خودش است که کار را تست نکرده است. مدیرعامل هم در لحظه، یک صد هزار تومان مدیر فنی را جریمه کرد.

در اینجا مدیر فنی خیلی راحت می‌توانست تقصیر را متوجه سهراب کنه اما خطوط قرمز شرکت اجازه ی چنین کاری را به او نمی داد. مدیر فنی ترجیح داد که برند شخصی اش پیش مدیر عامل خراب شود، صد تومان جریمه شود اما پا روی ارزش‌های شرکت نگذارد و همین جا بود که سهراب یک درس دیگر یاد گرفت و آن چیزی نبود جز راست‌گویی حتی اگر به ضررت باشد. از آن پس، سهراب تا چند ماهی هر وقت مدیر فنی را می‌دید شرمنده می‌شد و کلی خجالت می‌کشید اما در عوض احترامی که برای مدیر فنی قائل می‌شد نسبت به گذشته چند برابر شده بود.

یکی از قوانین شرکت این بود که کارمندان راس ساعت ۹ صبح در شرکت حضور به هم رسانند و کسانی که دیر می‌رسیدند جریمه می‌شدند ولو یک دقیقه. سهراب این قانون را در ذهنش «احمقانه» تلقی می‌کرد و با خود می‌گفت که اینقدر سخت‌گیری دیگر بی انصافی است و ۱ دقیقه تا به حال کسی را نکشته است.

بارها هم این نکته را در قالب انتقاد به آقای کاربلد گوشزد کرده بود اما همواره یک چیز در جواب از ایشان شنیده بود «اگر واقعاً می‌بینی که داری اذیت می شی، همین الان می تونی از شرکت بری!»

در ظاهر سهراب فکر می‌کرد که آقای کاربلد دیگر دارد پا را از حد فراتر می گذارد اما واقعیت امر چیز دیگری بود. آقای کاربلد فقط می‌خواست اصول کار حرفه‌ای و نظم را به هم تیمی هایش گوش زد کند و جالب است بدانیم وقتی کارمندان می توانستند پس از ۵ سال با قوانین شرکت ب کنار بیایند، برخی از قوانین سخت گیرانه مثل ورود به شرکت راس ساعت ۹، عدم استفاده از تلفن در تایم شرکت، عدم حضور در شبکه‌های اجتماعی در تایم شرکت و … حذف می شدند.

مثلاً همین مدیر فنی، چیزی در حدود شش سال بود که در شرکت ب کار می‌کرد و این امکان برایش فراهم شده بود تا هر موقع که خواست به شرکت تشریف بیاورد و هم موقع هم که خواست از شرکت برود اما جالب است بدانیم که این مدیر فنی به ندرت پیش می‌آمد که بعد از ساعت ۹ وارد شرکت شود چرا که در آن ۵ سال اولیه ی خدمت در شرکت ب، شخصیت کاری‌اش به گونه شکل گرفته بود که نظم جزو DNA او شده بود.

گفتیم تلفنی صحبت کردن و رفتن به شبکه‌های اجتماعی در تایم شرکتی، یکی دیگر از اصول و خطوط قرمز شرکت ب بود و کلیه ی اعضا پس از ساعت ۹ می بایست تلفن همراه خود را خاموش می‌کردند و فقط در تایم ناهار و نماز می توانستند دیوایس های خود را روش کنند.

رعایت این قانون برای بسیاری از پرسنل دشوار بود اما به هر حال چاره‌ای جز تبعیت از آن نبود و اگر کسی دوست داشت که با دوستانش، همسرش و … تلفنی صحبت کند، مجبور به ترک شرکت بود. اما در نهایت این قانون به نفع پرسنل شرکت بود چرا که ضریب خطای ایشان به حداقل می رسید،‌ حواسشان پرت نمی شد، Deadline پروژه ها را می توانستند Meet کنند و می توانستند روی کاری که انجام می‌دهند تمرکز کنند.

البته شرکت ب آنقدر هم که به نظر می‌رسد سخت گیرانه نبود و چیزهایی در اختیار پرسنل قرار می‌داد که در شرکت های در پیت اصلاً دیده نمی شوند. مثلاً یک میز پینگ پونگ تاشو، دارت، پلی استیشن و دیگر سرگرمی‌هایی که کمک به رفع خستگی ایشان می‌شد در اختیار پرسنل قرار می گرفت. می‌دانیم مشاغل مرتبط با آی تی به‌خصوص شبکه و برنامه نویسی جزو مشاغل پر استرس هستند و فعالان این حوزه نیاز به سوپاپ اطمینان هایی دارند تا بتوانند استرس خود را از بین ببرند.

در شرکت ب هر وقتی که پرسنل فکر می‌کردند راندمان ایشان پایین آمده، می توانستند به بازی مورد علاقه ی خود بپردازند و به محض این که خستگی یا استرس ایشان رفع شد، مجدد به کار خود باز می گشتند.

چیز دیگری که در شرکت ب سهراب را آزار می داد، مسئولیت هایی بود که او ابتدا به ساکن فکر می‌کرد از عهده ی آن‌ها برنخواهد آمد. مثلاً سهراب مسئولیت صفر تا صد یک پروژه را می بایست قبول می‌کرد و در هر نقطه از اجرای پروژه هم که گند می زد، می بایست پاسخگو باشد و در نهایت اگر سهراب نمی‌توانست پروژه را در ضرب العجل مشخص شده به مشتری تحویل دهد، شرکت می بایست به مشتری جریمه پرداخت می‌کرد و بالتبع همین میزان جریمه از حقوق سهراب کم می شد. اما در نهایت درسی که سهراب از این قضیه گرفت، مسئولیت پذیری بود.

داستان شرکت ب را بیش از این ادامه نمی دهیم، اما اگر بخواهیم یک جمع‌بندی کنیم، سهراب در مدت ۵ سال کار کردن در این شرکت، چیزهایی از قبیل راست گویی، مشتری مداری، رشوه نخواری، کیفیت گرایی، راندمان کاری داشتن، مسئولیت پذیری، نظم در کارها، روش‌های رفع استرس و … را یاد گرفت.

مادر آقای کاربلد متأسفانه به رحمت خدا رفت و آقای کاربلد دیگر انگیزه‌ای نداشت که در ایران بماند و مجدد قصد مهاجرت به کانادا کرد. شرکت در شرف منحل شدن بود اما تعدادی از پرسنل شرکت با هم جمع شدند و سهام شرکت را از آقای کار بلد خریدند و جالب است بدانیم که با همان کیفیت گذشته، شرکت ب به کار خود ادامه داد.

سهراب و حدوداً ۷ الی ۸ نفر از دیگر پرسنل هم تصمیم گرفتند که در این مشارکت نقشی نداشته باشند بلکه بیشتر متمایل بودند تا استارتاپ شخصی خود را به راه اندازند. DNA تک تک اعضای شرکت ب به گونه‌ای برنامه‌ریزی شده بود که هر کدام از آن‌ها توانایی اداره ی یک تیم کوچک را داشتند، می توانستند ایده پردازی کنند، کسب درآمد کنند و در نهایت به کارآفرینان جوانی مبدل شوند.

نتیجه گیری
بهتر است داستان شرکت ب را هم در همین جا خلاصه کنیم و بیشتر به نتیجه‌گیری بحث بپردازیم. در یک جمله، «اولین کاری که انتخاب می‌کنیم خیلی مهم است» و این شغل اول می‌تواند تعیین کننده ادامه ی مسیر زندگی ما باشد.

خیلی از کسانی که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل می شوند، به اندازه ی کافی تفکر سیستمی و تفکر انتقادی ندارند تا بتوانند راه را از چاه تشخیص دهند؛ چاره چیست؟ خیلی ساده، انتخاب یک منتور. داشتن یک منتور خوب هرگز بدان معنا نیست که فرد مد نظر می بایست مثلاً یک کارشناس خبره ی کارآفرینی، دکترای جامعه شناسی و امثالهم باشد بلکه هر فردی که بتوانند تفکر درستی داشته باشد، خواهد توانست نقش یک منتور خوب را برای ما بازی کند. اگر بخواهیم مواردی که در انتخاب شغل حائز اهمیت هستند را برشماریم، با لیستی همچون چیزی که در ادامه مشاهده می‌کنید مواجه خواهیم شد:
– پیش از هر چیز، ببینید به چه چیزی علاقه دارید.
– هرگز دنبال پول نروید، به دنبال علاقه ی خود بروید، آن را به بهترین شکل انجام دهید، پول خودش خواهد آمد.
– با آدم‌های ترسو مشورت نکنید چرا که ترس را در دل شما هم خواهند آورد.
– موفقیت‌های بلند مدت را فدای سود مالی کوتاه مدت نکنید.
– اعتماد به نفس کاذب نداشته باشید، فکر نکنید چون از یک دانشگاه تراز اول فارغ التحصیل شده اید، پس همه می بایست به شما تعظیم کنند. مهارت های شماست که دیگران را به تعظیم در برابر شما وا می دارند.
– تفکر انتقادی بیاموزید.
– تفکر سیستمی بیاموزید.
– انتقاد همبرگری را یاد بگیرید.
– تحت هیچ عنوان دروغ نگویید.
– یک Role Model مثبت در زندگی داشته باشید.
– با آدم‌های موفق تر از خود نشست و برخواست کنید.
– از یادگیری چیزهای جدید نترسید.
– هر روز سعی کنید مسئولیت های بیشتری قبول کنید.
– انتقاد پذیر باشید. بگذارید دیگران شما را آب بکشند بگذارند کنار چرا که فقط و فقط در همین شرایط است که همچون یک فولاد، آبدیده می‌شوید (از جایی به بعد، وقتی که حرفه‌ای شدید دیگران جرأت مخالف کردن با شما را هم نخواهند داشت چه رسد به این که شما را آب بکشند بگذارند کنار!)
– مسئولیت کاری که می‌کنید را بپذیرید.
– تا حد ممکن از واژه ی من استفاده نکنید و در عوض بگویید ما.
– هر روز به دنبال یادگیری یک چیز جدید باشید.
– ریسک کنید اما از نوع هوشمندانه ی آن.
– روی هوش هیجانی خود کار کنید. در بازار کار امروز، آدم‌های موفق تر کسانی هستند که EQ بیشتر دارند نه IQ بیشتر.
– نظم داشته باشید.
– خوش قول باشید و بگذارید آدم‌ها روی حرف شما حساب باز کنند.
– برای هر کار Deadline بگذارید.
– هر موقع که احساس کردید مسیر را اشتباه رفته اید، در تغییر مسیر خود درنگ نکنید.
– نگویید که این مملکت برای من چه کاری کرده، بلکه همواره این سؤال را از خود بپرسید که شما برای این مملکت چه کرده اید. اگر کار خاصی انجام نداده اید، حق طلبکار بودن از مملکت خود را ندارید.
– فکر نکنید که پدر پول‌دار داشتن نعمت است؛ پدر پول‌دار یک نقمت است.
– تنها راه موفقیت دانشگاه رفتن نیست.
– در پایان، فرض را هم بر این می‌گذاریم که زبان انگلیسی شما خوب است که در غیر این صورت، بهتر است بی خیال موارد فوق شده و شروع به یادگیری این زبان کنید.

فصل الخطاب هم از یک داستان واقعی!
نارنجی را همه می شناسیم؛ سایتی که بسیاری از استانداردهای وب فارسی را تعیین کرد و امروزه بسیاری از سایت‌ها -همچون سکان آکادمی- را می‌بینیم که دنباله روی این سایت هستند. نارنجی یک شرکت از نوع ب به معنای واقعی کلمه بود و زمانی که فعالیت این سایت متوقف شد، اعضای نارنجی هم هر کدام گوشه‌ای مشغول به کار شدند اما اعضای نارنجی دارای DNA کارآفرینی شده بودند و هر کدام قوی‌تر از گذشته، با آموخته هایشان از مدیریت نارنجی شروع به فعالیت در وب فارسی کردند:
– مانی قاسمی: راه اندازی سایت دیجی آتو
– مصطفی پور غریب شاهی: راه اندازی مجله ی الکترونیکی سردبیر
– جادی: نیاز به توضیح ندارد
– بهزاد مرادی: مشارکت در سکان آکادمی

مثلی داریم با این مضمون که «مادر رو ببین، دختر رو بگیر» که از این مثل در زمان انتخاب همسر استفاده می شود. با درست بودن یا غلط بودن این مثل اصلا کاری نداریم بلکه می خواهیم به این نکته اشاره کنیم که شرایط مشابهی هم در انتخاب شغل وجود دارد. بهتر است بگوییم «مدیرعامل رو ببین، تصمیم برای شروع به کار در آن شرکت بگیر» 

مدیر عامل نقشی همچون پدر و مادر یک خانواده را دارد. والدین تعیین کننده ی ارزش ها، خطوط قرمز و استانداردهای تک تک اعضای خانواده هستند و مدیرعامل یک شرکت هم دقیقا چنین نقشی اما در Scale بزرگ تر دارد. در انتخاب شغل، بیش از هر چیز روی شخصیت مدیرعامل شرکت تمرکز کنید و اگر وی توانست اعتماد شما را جلب کند، می توانید به سایر اعضای آن شرکت هم اعتماد کنید (البته همه چیز صد درصد نیست!)

حال تصمیم با شماست که آیا شرکت هایی از جنس شرکت الف را انتخاب کنید یا شرکت ب. خوشحال می‌شویم که نظرات خود را در ارتباط با این موضوع با ما و سایر کاربران سکان آکادمی به اشتراک بگذارید. 

عادت سازی: راهی به منظور کسب موفقیت در فضای آنلاین

عادت سازی: راهی به منظور کسب موفقیت در فضای آنلاین

عادت سازی: راهی به منظور کسب موفقیت در فضای آنلاین

 

اگر خیلی ساده بخواهیم مفهوم Habit Formation یا «عادت سازی» در فضای آنلاین را توضیح دهیم، بایستی بگوییم که شرکت های موفق فناوری -همچون گوگل، فیسبوک، توییتر و غیره- تجربیاتی برای کابرانشان رقم می‌زنند که این دست تجربیات منجر به رفع برخی مشکلات کاربران با استفاده از خدمات و سرویس های این شرکت ها می‌گردد که در نهایت این تجربیات موفق و لذت بخش تبدیل به یک عادت می‌شوند که در اکثر مواقع ترک آن‌ها کاری بس دشوار است. در ادامه با سکان آکادمی همراه باشید تا چهار عامل ایجاد کننده عادات کاربران آنلاین را بررسی کنیم.

Trigger: معنی فارسی این واژه «ماشه» است اما در فرایند عادت سازی در محیط آنلاین، به هرگونه عاملی که منجر گردد تا کاربر درگیر سایت یا اپلیکیشن ما شود تریگر گفته می شود. برای روشن شدن این مسأله مثالی می زنیم. زمانی که کمی احساس تنهایی می کنیم، سری به فیسبوک می‌زنیم تا ببینیم دنیا دست کیه! یا اگر بخواهیم از آخرین فرصت های شغلی باخبر شویم، اکانت لینکدین خود را چک می کنیم. اگر هم بخواهیم با نقد و بررسی گوشی های موبایل آشنا شویم، سری به سایت‌هایی همچون زومیت یا دیجیاتو می زنیم. در نهایت هم اگر خیلی علاقمند به برنامه نویسی و طراحی سایت باشیم و بخواهیم از آخرین اخبار این حوزه ها مطلع شویم، شاید نگاهی به وبلاگ سکان آکادمی بیندازیم!

ممکن است در لحظه‌ای که ما وارد فیسبوک، لینکدین یا هر سرویس دیگری می‌شویم دردی از ما دوا نشود -نه از پست جدیدی در فیسبوک خبری باشد و نه از فرصت کاری بهتری در لینکدین- اما ما این کار را به خاطر تجربیات مفید گذشته ی خود انجام می‌دهیم چرا که در گذشته بارها و بارها در چنین شرایطی قرار گرفته‌ایم و پس از سرک کشیدن به اکانت خود، مشکل مان رفع شده! و این می‌شود که ما به یک سرویس -اگر نگوییم معتاد می شویم- به نوعی عادت می کنیم.

Action: اکشن مرحله‌ای از فرایند عادت سازی است که در آن کاربر صرفاً کاری انجام می دهد. مثلاً وقتی کاربری یک اپلیکیشن خاص را روی موبایل خود باز می‌کند یا وارد یک وب سایت می شود، این‌ها به مثابه ساده‌ترین اکشن هایی است که کاربران در فرایند ایجاد عادت مرتکب می شوند. اکشن نیازمند به تریگر است. به عبارت دیگر، اگر ما به عنوان یک وب مستر نتوانیم فرصتی برای تولید تریگرهای مختلف ایجاد کنیم، مسلماً کاربران هم به سختی دست به هر گونه اکشنی می زنند.

Reward: این اصطلاح به معنی «پاداش» است. در این فاز، کاربر به چیزی که به دنبالش بوده رسیده -مثلا اگر حوصله اش سر رفته و وارد توییتر شده، با چند توییت جالب و آموزنده برخورد کرده که نیازش را برآورده ساخته اند- و کماکان تشنه ی دریافت اطلاعات بیشتر است.

در این مرحله از کار می‌توان از تحقیقات گسترده ی دانشمند آمریکایی آقای B.F.Skinner در زمینه ی پاداش دادن به افراد برای شرطی کردن ایشان استفاده کرد. ایشان در تحقیقات خود به این نتیجه رسید که اگر پاداش -هر نوعی از آن- به صورت نامتناوب و نامنظم به افراد داده شود، اکشن هایی که این افراد به منظور گرفتن پاداش انجام خواهند داد بیشتر اتفاق می‌افتد نسبت به زمانی که افراد به صورت منظم و قانون‌مند منتظر دریافت پاداش شوند.

زمانی که در تلاش برای ایجاد یک عادت در کاربرانمان هستیم، خدمات یا سرویس هایی که تا حدودی یکسری قابلیت‌ها را پشت پرده نگاه داشته‌اند و اصطلاحاً «مرموز» هستند در ایجاد عادت موفق ترند. پس اگر قصد دارید یک سرویس آنلاین راه اندازی کنید، قرار نیست تمامی قابلیت‌ها را در بوق و کرنا کنید و در معرض دید کاربر قرار دهید بلکه خیلی ساده می‌توان در حین تعامل با سرویس، این قابلیت‌های منحصر به فرد را در معرض دید کاربران قرار داد.

با اتخاذ چنین رویکردی، کاربران هر وقت که وارد سایت یا اپلیکیشن شما می شوند، با خود این‌گونه فکر می‌کنند که نکنه امروز هم یک سورپریز جدید دریافت خواهم کرد! اگر چنین دیدگاهی در ذهن کاربران ایجاد شود، یعنی ما به هدف خود رسیده ایم.

Investment: به معنی «سرمایه گذاری»، به مرحله‌ای از ایجاد عادت در کاربران اطلاق می‌گردد که از آن طریق، کاربران تلاش به ایجاد تغییراتی در سرویس مد نظر می‌کنند که وقتی در آینده خواستند از آن سرویس استفاده کنند، از سهولت بیشتری برخوردار باشند. برای مثال، وقتی کاربران در شبکه‌های اجتماعی دوستان خود را اد یا فالو می کنند، تنظیمات سیستم مثل تصویر پروفایل شخصی، رنگ پس زمینه و … را تغییر می‌دهند و یا مهم‌تر از همه دست به تولید محتوای شخصی خود می‌زنند -منظور ارسال پست یا آپلود عکس است- و بسیاری کارهای دیگر، تمامی این‌ها به مثاله سرمایه‌گذاری روی این سرویس خاص است و ما انسان‌ها هم بی خود و بی جهت روی چیزی سرمایه‌گذاری نمی‌کنیم بلکه سرمایه‌گذاری ما در حوزه هایی است که روی آن‌ها حساب می‌کنیم و قصد داریم در آینده بیشتر از آن‌ها استفاده کنیم.

در بسیاری از مواقع، Investment منجر به ایجاد Trigger های جدید می شود. مثلاً شما در یک تالار گفتگو سؤالی را مطرح می‌کنید سپس تعدادی از کاربران به سؤال شما پاسخ می‌دهند و شما ایمیل یا نوتیفیکیشن دریافت می‌کنید با این مضمون که کاربری به سؤال شما پاسخ داده است. این پاسخ به سؤالات به منزله ی تریگرهای جدیدی هستند که روی سرمایه‌گذاری شما ایجاد شده و شما را مجبور به بازگشت و استفاده ی مجدد از سرویس می کنند. در چنین مواقعی کاربر در چرخه ای قرار می‌گیرد که این چهار مرحله دائماً یکی پس از دیگری طی شده و وابستگی یا بهتر بگوییم «عادت» کاربر به سرویس مد نظر ما بیشتر و بیشتر می شود.

حال سؤالی که اینجا ممکن است به ذهن خطور کند این است که آیا این عاداتی که در چرخه ی بالا شکل می‌گیرند ممکن است منجر به اعتیاد به یک محصول یا سرویس خاص شوند؟ در پاسخ به این سؤال نمی‌توان پاسخ دقیقی داد چرا که اعتیاد و عادت دو مقوله ی مجزا از یکدیگر هستند. اعتیاد زمانی اتفاق می‌افتد که ما نیاز مبرم به چیزی پیدا می‌کنیم -مثلا مواد مخدر- که بدون آن زندگی برایمان غیر ممکن است اما عادت جریانی است که از آن طریق به یک سرویس یا محصول خاص عادت به استفاده پیدا می‌کنیم و در صورتی که آن سرویس دیگر وجود نداشته باشد، به سادگی می‌توانیم سرویس مد نظر را جایگزین کنیم.

مثلاً در گذشته کاربران ایرانی برای ارتباط با یکدیگر از سرویس وایبر استفاده می‌کردند اما به محض ف-ی-ل-ت-ر شدن این سرویس، عادات خود را تغییر داده و به سرویسی همچون تلگرام روی آوردند (البته توجه داشته باشیم که در برخی مواقع اتفاق می‌افتد که کاربران به یک سرویس خاص -مثلا فیسبوک- معتاد می‌شوند و زندگی بدون فیسبوک برایشان مساوی است با مرگ!)

نظر شما چیست؟ آیا سایت های ایرانی همچون سکان آکادمی توانسته اند با موفقیت این چهار فاز را عملی کرده و کابرانشان را در چرخه ی تریگر، اکشن، پاداش و سرمایه گذاری وارد کنند یا خیر؟ نظرات خود را با سایر کاربران در میان بگذارید.

How to turn products into habits: Getting your users hooked